دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٥٢٢
| اشترخانيان جلد: ٩ شماره مقاله:٣٥٢٢ |
اَشْتَرْخانيان، يا اشترجانيان، سلسلة فرمانروايان ماوراءالنهر (١٠٠٧-
١١٩٩ق/١٥٩٨- ١٧٨٥م)، كه نسب خود را به جوجى پسر چنگيزخان مىرسانند. امراي
اين خاندان از بازماندگان خانات حاكم اشترخان (هشترخان) يا حاجى طرخان
(شهري در شمال درياي خزر) بودند كه پس از فروپاشى آن دولت به دست روسها
در ٩٦٣ق/ ١٥٥٦م به بخارا، پايتخت دولت شيبانيان آمدند و جانشين ايشان شدند.
از اينرو، عنوان اشترخانيان (اشترخانيه) همچنان بر ايشان ماند. گرچه اينان
را «امراي جانى» يا «جانيه»، منسوب به جان، پدر بنيان گذار اين دولت، نيز
ناميدهاند.
هنگامى كه در ٩٦٣ق روسها ناحية هشترخان را تصرف كردند، شاهزادهاي از خاندان
حاكم آن سرزمين به نام يار محمد به بخارا نزد اسكندرخان شيبانى (حك
٩٦٨-٩٩١ق/١٥٦١-١٥٨٣م) پناه برد (لاهوري، ١/٢١٧). در آنجا پسرش جان يا
جانىخان با زهرا خانم دختر اسكندر ازدواج كرد (هاورث، ؛ II/٧٤٤ قس: لاهوري،
همانجا). پسران جان، به نامهاي دينمحمد، باقىمحمد، ولىمحمد و پايندهمحمد در
روزگار سلطنتعبداللهخان شيبانى(٩٩١-١٠٠٦ق/١٥٨٣-١٥٩٧م) پسر و جانشين اسكندر
به خدمت شيبانيان درآمدند. پس از مرگ عبداللهخان و جانشينى پسرش
عبدالمؤمنخان در ١٠٠٦ق/ ١٥٩٧م، دينمحمد در هرات دم از استقلال زد، اما يك
سال بعد همزمان با قتل عبدالمؤمنخان، دينمحمد نيز در نبرد با سپاه صفوي
شكست خورد و كشته شد (همو، ١/٢١٧- ٢١٨؛ افوشتهاي، ٥٩١).
در اين ايام پيرمحمد، از خاندان شيبانى در بخارا فرمان مىراند و باقى محمد
پسر ديگر جان را حكومت سمرقند داده بود. باقى محمد پس از قتل برادرش دين
محمد رهسپار بخارا شد و پس از شكست پيرمحمد شيبانى در ١٠٠٧ق/ ١٥٩٨م بر تخت
پادشاهى بخارا نشست و سپس بلخ و بدخشان را نيز تصرف كرد (شاهنوازخان،
١/٤٣٥-٤٣٦؛ نيز نك: لينپول، .(٧٠ او همچنين در ١٠١١ق/١٦٠٢م تركمانان هم
پيمان شاه عباس صفوي را در هم شكست (هاورث، )، II/٧٤٥ اما حكومتش به درازا
نكشيد و در ١٠١٤ ق درگذشت. گفتهاند پدرش جانى خان و پدر بزرگش يارمحمدخان
كوشيدند در امور دولت مداخله كنند، ولى گويا چندان توفيقى نيافتند (شاهنواز
خان، همانجا).
پس از درگذشت باقىمحمد، برادرش ولىمحمد (حك ١٠١٤- ١٠٢٠ق/١٦٠٥-١٦١١م) رشتة
كارها را به دست گرفت. وي حكومت بلخ و اندخود را به برادر زادگانش امام
قلىسلطان و نَدْر (نَذْر) محمد سلطان سپرد (همو، ١/٤٣٦-٤٣٧)، اما امامقلى به
حكومت بخارا چشم دوخته بود و از آن سوي بيدادگريهاي ولىمحمد موجب ناخشنودي
امرا و تمايل آنها به امام قلى گشته بود. بدينسبب، ولى محمد ياراي
پايداري در خود نديد و رهسپار دربار صفوي شد و امام قلى به آسانى در بخارا
به حكومت نشست (همو، ١/٤٣٧- ٤٣٨؛ اسكندربيك، ١/٨٣٤ - ٨٣٥). ولىمحمد پس از ٦
ماه اقامت در ايران و نوميدي از جلب ياري شاهعباس به ماوراء النهر
بازگشت. امام قلى بيمناك شده، از بخارا بيرون رفت و ولى محمد بىمقاومتى
به تختگاه خود درآمد، اما در جنگى كه در نزديكى سمرقند رخ داد، از امام قلى
شكست خورد و كشته شد (لاهوري، ١/٢٢٠-٢٢١؛ كنبو، ١/٢٥٥-٢٥٦).
امام قلى (حك ١٠٢٠-١٠٥١ق/١٦١١-١٦٤١م) جانشين ولىمحمد، حكومت بلخ و بدخشان
را به برادرش ندرمحمد سپرد (لاهوري، ١/٢٢١) و اوضاع داخلى را سامان داد، ولى
در سياست خارجى چندان توفيقى نيافت؛ چنانكه در جلوگيري از حملههاي قزاقها
به تاشكند و نيز در حمله به خراسان ناكام ماند (اسكندر بيك، ١/٨٦٥، ٩٢٧،
٩٦٣). در ١٠٣١ق/١٦٢٢م كه سپاه شاه عباس قندهار را از حكام هند پس گرفت و
نيز به سيطرة عثمانيان بر بغداد پايان داد، ازبكان براي مقابله با صفويان در
انديشة اتحاد با عثمانيان و گوركانيان هند برآمدند. امام قلى در ربيعالاول
١٠٣٣/ ژانوية ١٦٢٤ در نامهاي به سلطان مراد چهارم عثمانى، او را به اتحاد بر
ضد صفويان دعوت كرد. سلطان مراد در ١٠٣٥ق در پاسخ نامة او و نيز در نامهاي
ديگر به جهانگير گوركانى آن دو را بر ضد ايران برانگيخت، ولى با مرگ جهانگير
در سال بعد، اتحاد سه گانه به جايى نرسيد (رياض الاسلام، ١٤٤- ١٤٥). گر چه
امامقلى از شاه جهان، جانشين جهانگير، براي تصرف قندهار لشكر خواست، تا
همراه با لشكر ازبكان آن ديار را تسخير كنند (خافىخان، ١/٤٠٥)، اما شاه جهان
در ١٠٤٤ق/١٦٣٤م خود سپاهى به قندهار فرستاد و اين شهر و بخشهايى از سيستان و
خراسان را به چنگ آورد. در ١٠٥٣ق/١٦٤٣م نيز لشكر گوركانيان هند، حملة سپاهى
را كه شاه عباس دوم براي باز پسگيري قندهار فرستاده بود، دفع كردند و سپس
روي به ماوراء النهر آوردند (هوشنگ مهدوي، ١١٣-١١٤). در اين ايام امام قلى
به سبب نابينايى، از فرمانروايى كناره گرفته بود (لاهوري، ٢/٢٥٢، ٢٥٥-٢٥٦؛
خواجگى ٣٠٧)، و ندرمحمد (حك ١٠٥١- ١٠٥٥ق) رشتة كارها را به دست داشت.
ندر محمد در پى حملة سپاه گوركانى به ماوراء النهر، و نيز شورش پسرش
عبدالعزيز، به ايران روي آورد و از شاه عباس دوم ياري خواست ( اسناد...، ٨٧
- ٨٨؛ هوشنگ مهدوي، همانجا). اما قواي كمكى پادشاه ايران هنوز به بلخ
نرسيده بود كه گوركانيان از ماوراء النهر عقب نشستند و ندرمحمد توانست سلطنت
از دست رفته را دوباره بازيابد. در ١٠٥٥ق چون آشوب داخلى در تختگاه
اشترخانيان بالا گرفت، ندرمحمد دوباره به صفويان رو آورد، ولى به سبب پيري
و بيماري در سبزوار درگذشت ( اسناد، ٨٩؛ هوشنگ مهدوي، همانجا).
پس از مرگ ندرمحمد، پسرش عبدالعزيز (حك ١٠٥٥-١٠٩١ق) به فرمانروايى رسيد و از
همان آغاز، خراسان را عرصة تاخت و تاز قرار داد (قزوينى، ٥٥). با اينهمه، چون
ابوالغازي بهادرخان والى اورگنج به قلمرو اشترخانيان هجوم برد، عبدالعزيز از
شاه عباس براي مقابله با ابوالغازي و تسخير اورگنج ياري خواست، اما پادشاه
صفوي كه با ابوالغازي روابط دوستانه داشت، ايندرخواست را نپذيرفت(همو، ٦٩ -
٧٠). عبدالعزيز در ١٠٩١ق/١٦٨٠م از حكومت بخارا به نفع برادرش سبحان قلى
كناره گرفت و روانة مكه شد (هاورث، ؛ II/٧٥٤ اسناد، ٢٣٢-٢٣٣). در اين ميان
به سال ١٠٩٢ ق انوشهخان فرزند ابوالغازي حاكم اورگنج به بخارا تاخت و
آنجا را تسخير و غارت كرد ( ايرانيكا، .(IV/٥١٧-٥١٨
از آن سوي سبحان قلى نيز به اورگنج تاخت و آنجا را گرفت (هاورث، .(II/٧٥٧
با اينهمه، در زمان حكومت سبحان قلى و همچنين در روزگار سلطنت پسرش
عبيدالله يكم (حك ١١١٤-١١٢٣ق/ ١٧٠٢-١٧١١م) قدرت اشترخانيان رو به سستى نهاد
و شاهزادگان محلى معروف به «بى» قدرت بسيار يافتند. در ١١١٢ق/١٧٠٠م خوقند
فرغانه نيز مستقل شد و بدينسان، قلمرو پادشاه بخارا بيش از پيش كوچك شد
,VI/٤١٨) II/٤٤٦ , ٢ EI؛ گروسه، ٧٩٧).
در روزگار حكومت ابوالفيض خان (حك ١١٢٣-١١٦٠ق/١٧١١- ١٧٤٧م) پسر سبحان قلى،
خداياربى از قبيلة منغيتى ازبك در دستگاه جانيان قدرت يافت و در
١١٢٦ق/١٧١٤م به مقام آتاليقى (بهترين سررشتهدار دولتى پس از امير)
رسيد.پس از او پسرش،محمد حكيم بى بدين مقام دست يافت و او گويا از كسانى
بود كه نادرشاه افشار را به تسخيرماوراءالنهر فراخواند(سامى، ٧؛نيز نك: ٢ ،
EIهمانجا).نادرشاه كه از ناتوانى پسرش رضاقلى در سركوب ازبكانى كه به
خراسان مىتاختند، خشمگين بود، به تن خويش از هرات به ماوراءالنهر لشكر كشيد
و در ١١٥٣ق/١٧٤٠م به نزديكى بخارا رسيد. ابوالفيض كه توان پايداري نداشت،
به پيشنهاد محمد حكيم آتاليق به استقبال نادرشاه رفت و بخشوده شد و عهد كرد
كه به نواحى جنوبى جيحون تعرضى نرساند. ابوالفيض از نادر لقب «شاه» گرفت
و حكيم آتاليق از توجه ويژة پادشاه ايران برخوردار شد و خود را «امير كبير»
خواند (سامى، همانجا؛ استرابادي، جهانگشاي...، چ ١٣٤١ش، ٢٩٥، ٣٣٥-٣٣٦،
٣٥٠-٣٥٢،نيز چ ١٣٦٨ش،٣٨٤، ٤٣١، ٤٤٩-٤٥١، دره...، ٤٠٢، ٥١٠ - ٥١٢؛ نيز نك:
هاورث، II/٧٦٣-٧٦٤ ; ٢ EI، همانجا).
پس از درگذشت محمد حكيم آتاليق و آشفتگيهايى كه در بخارا پديد آمد، محمد
رحيم بى، پسر محمد حكيم از سوي نادرشاه در رأس گروهى از سربازان ايرانى
رهسپار بخارا شد. او در ١١٦٠ق/١٧٤٧م ابوالفيض را بكشت و عبدالمؤمن پسر ٩ سالة
او را به سلطنت برداشت و خود با لقب «نايب» و «وكيل» زمام امور را بهدست
گرفت (سامى، ٨ - ١٠؛ هاورث، .(II/٧٦٤-٧٦٥ پس از يك سال عبدالمؤمن را نيز به
قتل رساند و عبيدالله دوم، پسر خردسال ابوالفيض را به سلطنت نشاند و
سرانجام او را نيز از ميان برداشته، خود به فرمانروايى پرداخت (سامى، ١٢)،
ولى رشتة اصلى كارها در دست عمويش دانيال بى آتاليق بود (همو، ١٣؛ هاورث،
.(II/٧٦٦ ابوالغازي خان (حك ١١٧١- ١١٩٩ق/ ١٧٥٨- ١٧٨٥م) آخرين پادشاه
اشترخانى، در روزگار حكومت دانيالبى (١١٧٢- ١١٩٩ق/١٧٥٩- ١٧٨٥م) بازيچهاي
بيش نبود و سرانجام در ١١٩٩ق به دست امير معصوم شاه مرادخان (حك ١١٩٩-
١٢١٥ق/ ١٧٨٥-١٨٠٠م) سرنگون شد؛ اما آخرين سكة بازمانده از ابوالغازي، سال
١٢٠٣ق/١٧٨٩م را نشان مىدهد (هاورث، ؛ II/٧٦٧ ٢ ، EIهمانجا).
مآخذ: استرابادي، محمد مهدي، جهانگشاي نادري، تهران، ١٣٦٨ش؛ همان، به كوشش
عبدالله انوار، تهران، ١٣٤١ش؛ همو، درة نادره، به كوشش جعفر شهيدي، تهران،
١٣٦٦ش؛ اسكندربيك منشى، عالم آراي عباسى، به كوشش ايرج افشار، تهران،
١٣٥٠ش؛ اسناد و مكاتبات سياسى ايران، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران،
١٣٦٠ش؛ افوشتهاي نطنزي، محمود، نقاوة الا¸ثار، به كوشش احسان اشراقى،
تهران، ١٣٥٠ش؛ خافى خان نظام الملكى، محمدهاشم خان، منتخب اللباب، به
كوشش مولوي كبيرالدين احمد و مولوي غلام قادر، كلكته، ١٨٦٩م؛ خواجگى
اصفهانى، محمد معصوم، خلاصة السير، تهران، ١٣٦٨ش؛ رياض الاسلام، تاريخ روابط
ايران و هند، ترجمة محمدباقر آرام و عباسقلى غفاري فرد، تهران، ١٣٧٣ش؛ سامى،
عبدالعظيم، تاريخ سلاطين منغيتيه، به كوشش ل. م. يپيفانوا، مسكو، ١٩٦٢م؛
شاهنواز خان، مآثر الامرا، به كوشش مولوي عبدالرحيم، كلكته، ١٨٨٨م؛ قزوينى،
ابوالحسن، فوايد الصفويه، به كوشش مريم ميراحمدي، تهران، ١٣٦٧ش؛ كنبو، محمد
صالح، شاه جهان نامه، لاهور، ١٩٦٦م؛ گروسه، رنه، امپراتوري صحرانوردان،
ترجمة عبدالحسين ميكده، تهران، ١٣٥٣ش؛ لاهوري، عبدالحميد، پادشاه نامه، به
كوشش كبيرالدين احمد، كلكته، ١٨٦٨م؛ هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط
خارجى ايران، تهران، ١٣٦٤ش؛ نيز:
EI ٢ ; Howorth, H. H., History of the Mongols, New York, ١٨٧٦; Iranica;
Lane-Poole, S., The Coinage of Bukhara in the British Museum, London, ١٨٨٢.
مهرداد قدرت ديزجى
اَشْتَرِ عَلَوي، عبدالله بن محمد نفس زكيّه (مق ١٥١ق/٧٦٨م)، از رجال مشهور
علوي. مادرش سلمه دختر محمد بن حسن بن حسن (ع) بود (بخاري، ٧- ٨). وي در
مدينه زاده شد و همانجا پرورش يافت. او را به سبب برگشتگى پلك چشمش اشتر
مىگفتند (بيهقى، ١/٢٢٥). نخستين باري كه در منابع، از اشتر ياد مىشود، مربوط
به سال ١٤٠ق است كه منصور خليفة عباسى براي حج به مكه آمده بود؛ محمد
نفس زكيه و برادرش ابراهيم نيز كه پنهان مىزيستند، به همراه چند علوي
ديگر به مكه آمدند. برخى از ايشان قصد كردند خليفه را بكشند و عبدالله اشتر
بدين كار كمر بست، اما نفس زكيه با اين كار مخالفت كرد (نك: طبري، ٧/٥٢٥).
به روايت طبري (٨/٣٣-٣٦)، پس از قيام نفس زكيه در مدينه (١٤٥ق) عبدالله
اشتر از سوي پدرش با گروهى از زيديان نزد عمر بن حفص صُفري كه از جانب
منصور والى سند بود و به طالبيان گرايش داشت، رفتند. عمر دعوت ايشان را
پذيرفت و با عبدالله براي نفس زكيه بيعت كرد و از خاندان و سران و بزرگان
ولايتش نيز بيعت گرفت، اما پس از مدتى كه خبر شكست و سپس كشته شدن نفس
زكيه به وي رسيد، عبدالله اشتر را نزد يكى از ملوك سند يا راجگان (نك:
حبيبى، ١/٤٠٨) فرستاد تا در امان ماند. اندكى بعد، گروه ديگري از زيديان به
عبدالله پيوستند و گفتهاند از اين هنگام بود كه تشيع در سند گسترش يافت
(همانجا). چون خبر عبدالله به منصور رسيد، در نامهاي از عمر بن حفص در اين
باب توضيح خواست، اما عمر پاسخ درستى نداد. اندكى بعد، منصور هشام بن عمرو
تغلبى را به جاي او گمارد. هشام نيز گرچه پس از ورود به سند از دستگيري
عبدالله طفره مىرفت، اما سرانجام روزي برادر هشام با عبدالله و ١٠ تن از
يارانش جنگيد و همه را به قتل رساند و هشام بن عمرو نيز خبر آن را به
آگاهى منصور رسانيد و خليفه نيز اقدام او را ستود (طبري، ٨/٣٥-٣٦).
روايت ابوالفرج اصفهانى از ماجراي رفتن اشتر به سند، با روايت طبري
همخوانى ندارد. بنابر اين روايت عيسى بن عبدالله بن مسعده - كه پدرش
آموزگار فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن (ع) (نياي اشتر) بوده - گويد كه
پس از كشته شدن نفس زكيه، اشتر از كوفه و بصره به سند رفت و منصور، هشام
بن عمرو را مأمور سركوب او كرد و سرانجام اشتر در همانجا كشته شد و سرش را
هشام نزد منصور فرستاد (ص ٣١١-٣١٢). بنا به روايت مسعودي (٣/٣٠٧) نيز، اشتر
پس از كشته شدن نفس زكيه به خراسان و سپس سند گريخت و همانجا كشته شد.
ابن صوفى (ص ٣٩) و ابن عنبه ( عمدة...، ١٠٥) نوشتهاند كه اشتر در كابل در
كوهى به نام علج كشته شد.
دربارة ابوالحسن محمد، فرزند اشتر، اخبار گوناگونى روايت شده است. به نوشتة
طبري (٨/٣٦) زمانى كه او نزد راجة سندي به سر مىبرد، از كنيزي صاحب فرزندي
شد كه پس از كشته شدن او، كنيز و فرزندش نزد منصور فرستاده شدند و او نيز
آنها را به مدينه فرستاد و نسب علوي محمد را تأييد كرد و به والى مدينه
دستور داد تا او را به بستگانش بسپارد. با اينهمه، گفتهاند كه امام صادق
(ع) از موضوع نسب محمد و نامة منصور در اين باب اظهار شگفتى كردند (بخاري،
٨). اما به روايت ابوالفرج اصفهانى (ص ٣١٤) از ابن مسعده، فرزند اشتر پس از
مرگ پدر، چندان همراه ابن مسعده در سند ماند تا منصور درگذشت (١٥٩ق) و
آنگاه در خلافت مهدي عباسى، به مدينه آمد. مأخذ ديگري نيز نشان مىدهد كه
فرزند اشتر بعدها از سند كوچ كرده است (نك: ابن صوفى، همانجا).
خانداننفسزكيهاز عبداللهاشتر(نك: بخاري،ابنعنبه،همانجاها)، به بنو اشتر يا
اشتريه شهرت داشتند كه در كوفه و اطراف آن ساكن بودند (بيهقى، ١/٢٢٥) و
بعدها نسلى از ايشان باقى نماند (ابن عنبه، الفصول...، ١٠٨).
مآخذ: ابن صوفى، على، المجدي، به كوشش احمد مهدوي دامغانى، قم، ١٤٠٩ق؛
ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، به كوشش محمد حسن آل طالقانى، نجف، ١٣٨٠ق/
١٩٦١م؛ همو، الفصول الفخرية، به كوشش جلال الدين محدث ارموي، تهران،
١٣٨٧ق/١٣٤٦ش؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، به كوشش احمد صقر،
قاهره، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ بخاري، سهل، سرالسلسلة العلوية، به كوشش محمد صادق
بحرالعلوم، نجف، ١٣٨١ق/١٩٦٢م؛ بيهقى، على، لباب الانساب، به كوشش مهدي
رجايى، قم، ١٤١٠ق؛ حبيبى، عبدالحى، تاريخ افغانستان بعد از اسلام، كابل،
١٣٤٥ش؛ طبري، تاريخ؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش محمد محيى الدين
عبدالحميد، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م. على بيات