مباحثى پيرامون معارف قرآن كريم - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٩ - حقيقت وجود
مىسازد و حقيقت مشترك ميان آن دوست است.
اگر اصل در اشياء «ماهيّت و حدود» آنها باشد و اشياء وجود نداشتهاند و سپس هستى يافتهاند بايد «وجود» را حقيقتى وراى حقايق موجودات بدانيم، پس سرچشمه «موجودات»، «وجود» فياضى است كه در تحقّق و ظهور به آنها استمرار مىبخشد.
حال به بحث پيرامون دلايلى مىپردازيم كه ما را به طبيعت وجود هدايت مىكنند و بايد بدانيم تنها وسيلهاى كه ما را به اين مقصود مىرساند به كارانداختن «عقل» است و هدف از ذكر اين دلايل تنها به حركت واداشتن «عقل» است و بس.
١- درهم آميختگى عدم و وجود
هر موجودى به گواهى محدود بودنش به عدم، وجود بر آن عارض شده است و از اتم گرفته تا كهكشانهاى بزرگ، عدم جزئى از موجودات را تشكيل مىدهد، براى مثال يكاتم تنها ٠٠٠، ١٠٠٠/ ١ هستى دارد و بقيّه آن عدم مىباشد و اگر حجم كهكشانهايى را كه از محدوده خيال خارج است جداى از عدم بتوانيم تصوّر كنيم تنها معادل چند ده برابر خورشيد خواهند شد.
اين درهم آميختگى ما را به طبيعت اشيائى هدايت مىكند كه آنها را وجود نمىيابيم بلكه وجود، چيزى است و موجود، چيز ديگر.
و چهبسا اگر علم ما پيشرفت كند به اين حقيقت پى ببريم كه وجود موجودات تنها مرتبهاى از خود وجود است.