صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢١٦
بعد از ٣٣ روز دیگر باید همه گرسنه بمانند. این مملکتى است که اگر ایشان نباشد دنیا به هم مىخورد!! مملکت، دیگر مملکت نیست!! (ما مملکت که مىخواهیم، پس بگذارید من باشم که این مملکت باشد!!) در نطق چند روز پیش از این گفت که: (بیائید همه فکر کنیم براى مملکت) ما هم همین را مىگوئیم، همه ملت روى همین فکر است که دادشان بلند است. مردم به فکر مملکتشان نبودهاند، حالا افتادهاند به فکر مملکتشان، حالا دارند فکر مىکنند براى مملکتشان که دادشان بلند شده است که آقا چه خبر است اینقدر مىخورید؟ ورم کردهاند و خدا مىداند، نمىدانید اینها چه جورى مىچاپند، ما هم نمىدانیم، شما هم نمىدانید بعدها اینها کشف مىشود که چه کردند به روزگار این ملت و این مملکت. ما چه چیز داریم؟ چه استقلالى داریم که اگر شما نباشید استقلالمان مىرود؟ استقلال فرهنگى داریم که برود از دستمان؟ استقلال نمىدانم اقتصادى داریم که از دستمان برود؟ استقلال ارتشى داریم که از دستمان برود؟ چه استقلالى داریم که شما اگر نباشید آن استقلال از دست ما مىرود؟ حالا شما برو ما امتحان کنیم ببینیم که (خندهحضار) این منطق اینهاست براى همان حرف اولى که ما عرض کردیم که ملت ایران خواهانش هستند، که رفتن ایشان است، خواهان این هستیم، این هم اشکالش به اینکه اگر من نروم چیست، حالا خود اینکه همیشه از این حرفها مىزند.
قیام مردم ایران، قیامى بىنظیر در طول تاریخ
حالا یک دسته دیگرى هم هستند که مىخواهند او را نگه دارند، دیگر حالا چه مقاصدى آنها دارند، خوب بعضى از آنها معلوم است، دلشان مىخواهد وزیرى بشوند و چه بشوند و مىبینند که ملت اگر روى کار بیایند آنها دیگر باید بروند سراغ کارشان، از این جهت آنها هم دست و پا مىزنند به اینکه بلکه او را نگه دارند و این ملت دیگر زیر بار اینها انشاءالله نمىرود و این را بدانید که سرنیزه نمىتواند حکومت کند. یک وقت این است که مردم بیدار نشدهاند و هر کس مشغول کار خودش است، آنوقت بله، این سرنیزه هم لازم ندارد، همان بدون سرنیزه، همان با ارعاب، همان با ترساندن چند تا ستاره که اینجا باشد، مردم مىترسند. یک وقت تحول پیدا شده و حالا شده، حالا یک نمونه است یعنى شما در طول تاریخ در هر جانگاه کنید مثل این نمونه ایران پیدا نمىکنید، در تاریخ ایران که نیست در تاریخهاى دیگر هم معلوم نیست پیدا بکنید که یک مملکتى ملتش یک جور بودند، در یک مدت کوتاهى شدند یک جور دیگرى، اصلاً عکس آن شدهاند. یک روز بود که چهارم آبان را ابداً ممکن نبود که تخلف کنند از اینکه بیرق بزنند، میل باطنى نبود، نه اینکه براى خاطر مثلاً میل باطنىشان این کار را کردند لکن پاسبان مىگفت، دیگر با پاسبان که نمىشود در افتاد. اینطور بود مساله. در ظرف مدتى این ملت تبدیل شد به یک ملت دیگرى، حالا یک ملت دیگرى شده که بچه کوچک و پیرمردش هر دو فریاد مىکنند، توى خیابانها داد مىزنند به اینکه مرگ بر این کذا و شاه و بر این سلطنت پهلوى. آن تبدیل الان شده است یعنى یک مملکتى سر تا پایش عوض شده است، یک وقت یک جورى بوده حالا شده یک جور دیگر، این را نمىشود با سرنیزه خاموشش کرد، سرنیزه هم