صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٤٠
مخالفت این مردم باز سلطان باشد بر این مردم؟ یعنى هر کارى که بخواهد بکند (نخیر، سلطان مشروطه باشد)، بى انتخاب مردم چراباشد؟ چه معنا دارد؟ هر کسى، هر جمعیتى، هر اجتماعى حق اولیش این است که خودش انتخاب بکند یک چیزى را که راجع به مقدرات مملکت خودش است. کدام یک از این ملت ما، الان این طبقه اگر در تمام ایران شما بگردید یک نفر را پیدا بکنید که بگوید من دخالت داشتم در انتخاب محمدرضا خان به سلطنت، پیدا نمىکنید. هیچ کس، هیچ کس دخالت نداشت است. موهبت الهى بوده است (به قول خودشان) بدون اینکه مردم دخالت داشته باشند. خوب، در قانون اساسى غلط ما این است که سلطنت یک موهبت الهى است که ملت مىدهند به یک شحصى. خوب ما حالا قبول کردیم، یک موهبت الهى است که ملت مىدهند، کى ملت دادند این را؟ کى ملت اصلاً اختیار در این باب داشتند؟ ایشان کودتا کرد و آمد ایران، آمد تهران - را - از قزوین آمد تهران را گرفت و کودتا کرد و یک عدهاى را گرفت و حبس کرد و کم کم ماند. اولش نمىدانم رئیس قشون بود و بعد کم کم شد وزیر جنگ و بعد کم کم شد نخست وزیر و بعد هم با سرنیزه مجلس درست کرد و با سرنیزه الزام کرد اینها را که باید قاجاریه را خلع بکنید و باید من سلطنت کنم، همهاش سرنیزه بود. موهبت الهى که مردم مىدهند، فرض کنیم که مطلبش این است که این موهبت الهى است و مردم مىدهند به یک کسى، مردم مىدهند، آخر مردم کجا دادند؟ کى مردم همچو کارى کردند؟ و من عرض کردم که حالا ما فرض مىکنیم که این مردم هم دادند به پدر ایشان و خوب حالا بعدش چه؟ آن جمعیتى که آنجا بودهاند یک کسى را وکیل کرده، وکیل من که نبوده است پدر من. شما همهتان آن زمان هیچ یادتان نیست، هیچ کدامتان راى آن وقت نداشتید، نبودید تا راى بدهید. هیچ کدام شما آن وقت نبودید، ما هم که بودیم که راى نداشتیم، خوب، راى که به او ندادند. حالا ما فرض مىکنیم که یک جمعیت راى دادند به او، الان که ما مىخواهیم زندگى بکنیم، مقدرات مملکتمان را تحت نظر یک کسى قرار بدهیم یک کسى بخواهد دخالت در امور مملکتى ما بکند بدون اینکه ما اصلاً اطلاعى داشته باشیم و بدون اینکه اختیارى داشته باشیم ایشان باید هر کارى دلش مىخواهد بکند؟
مخالفت مردم با سلطه خاندان پهلوى و اصل رژیم سلطنتى
بنابراین اصلاً رژیم سلطنتى یک چیز غلطى است. رژیم سلطنتى چیست؟ باید مردم خودشان یک کسى را تعیین کنند. مثلاً فرض کنید که یک وکیلى را تعیین مىکنند برایشان کار بکند، باید مردم خودشان یکى را تعیین کنند که او دخالت کند در امورشان، هر وقت او را نخواستند، بگویند برو گم شو! یک رژیمى که اینطور استقرار دارد اگر انسان فهمید به اینکه، هر آدمى بفهمد که هر کارى بکند دیگر از دست مردم خارج است که بگویند برو، دیگر او هست تا آخر، سلطنت اینطورى است که یک کسى که سلطان شد دیگر او هست، بیخ ریش مردم هست، یک همچو آدمى هر چه خلاف بخواهد بکند دستش باز است خوف این را ندارد که عزلش بکنند، عزلى توى کار نیست، او هست تا آخر (همه هم شاهدوستاند)! اما اگر بنا باشد که یک نفر آدم را پنج سال، ده سال، هشت سال بگویند که شما بیا در