صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٣٥
حرفهایى که رضا شاه مىزد و آن ثناخوانىهایى که براى او مىکردند و خودش مىکرد که دیگر این مملکت مملکتى است که هیچ کس دیگر قدرت ندارد به آن تعرض کند - هیچ کس دیگر چطور - مثل ثناخوانىهاى خود ایشان. پسر، پسر اوست، واقعاً پسر اوست، پسر حق است! بعد از اینکه دیدند یک طبل تو خالى بود، اعلامیه اول به دوم نرسید. اینها وقتى که مىگویند مؤاخذه کرد از یکى از این سر کردهها که آخر چرا، دو ساعت؟ گفتند پنج دقیقه باید باشد، دو ساعت چیست چیزى نداشتیم، آنها همه چیز داشتند. یک مملکتى که آنهمه بساط درست کردند براى اینکه سرکوبى کرد همه را چه، همه را چه، این سرکوبىها، سرکوبىهاى قدرت خود ملت بود در زمان رضا شاه، قدرتهائى ملت داشت، البته آنها هم متعدى بودند لکن پشتوانه مملکت بودند. آنها را با همین امر خارجىها خلع سلاح کرد و هر زور و قدرتى را با بست و بندى که مىکرد با خارج و اینها، قدرتشان را گرفت و آنها هم، خارجىها هم این مطلب را روى نقشه عمل مىکردند که این قدرتهائى که در ایران هست این قدرتها را بگیرند از دستشان و خلع سلاحشان کنند که اگر یک وقتى اینها بخواهند یک مثلاً قدرت نمائى بکنند دیگر چیزى دستشان نباشد. در هر صورت او این کار را کرد و قدرتها را هم از دست اینها گرفت و خودش هم به همانطور که میدانید رفت و بردند او را و جواهرات مملکت را هم (به طورى که من نقل مىکنم از کسى که او نقل مىکرد از یک صاحب منصبى که همراه رضا شاه در این سفر موریسش بود که چمدانهاى جواهر همراه رضا شاه جمع کرده بود اینها را که ببرد) به او گفتند بیا برو جاى دیگر، او خیال مىکرد حالا مىخواهند او را ببرند آنجا و خوب آنجا برود در یک قصرى مثلاً زندگى کند، جواهرها را حمل کردند و او گفته بود که وقتى، یعنى قصهها نقل کرده بود او، یکى اینکه سر پلى که باید از آنجا دیگر عبور کنند ایستاد و گریه کرد، گریه بى اثر و او را با همه جواهرات و چمدانهاى پر در یک کشتى بردند و بعد از آن در میان دریا که رسیدند یک کشتى دیگرى که مخصوص حمل دواب بود آوردند و متصل کردند به این و گفتند برو (باید برود) رفت و چمدانها کو؟ گفتند مىآورند آنها را، ایشان از آن راه رفت و چمدانها از آن راه رفت حالا پیش انگلیسها. حالا ایشان هم دارد مىفرستد. بله، او رفت و اینکه موجب تأسف است و واقعاً موجب تأسف است، این است که مردم دیده بودند تعدیات رضا شاه را، چیزى نبود که دیگر مخفى باشد. من خودم شاهد این قضیه بودم که وقتى که سه مملکت، یعنى لشگر سه مملکت، ارتش سه مملکت دشمن به ایران حمله کرد و همه چیز در معرض خطر بود، وقتى که رضا شاه را اطلاع دادند که بردند، مردم شادى مىکردند، کانه به مقدم اینها شادى مىکردند که اینها ولو دشمن هستند ولیکن از این بدتر نمىکنند. وقتى که یک شخصى، یک سلطانى، یک قدرتمندى، پشتوانه ملت را ندارد این است که وقتى که مىبرند او را وقتى که از آنجا بخواهد خارج بشود، عوض اینکه یک ملتى مثلاً یک انقلابى بکند که چرا، این ملت شادى مىکنند که خوب شد رفت و واقعاً هم خوب شد رفت. اما آنکه تأسف دارد این است که اگر در آن وقت که متفقین آمدند و رضا شاه رفت، یکصدا بلند شده بود که ما پسرش را نمىخواهیم، نمىگذاشتند. این را آنها نصب کردند، خود شاه گفت، خود شاه نوشت این را، منتها بعدش شنیدم که آن را حکش کردند، این جمله را که (متفقین