صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٩٢
باشد، مردم حق مشروع خودشان را مىخواهند، مردم مىگویند که ما پنجاه سال با اختناق زندگى کردیم و خسته شدیم. پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است این جوانهاى چهل، پنجاه ساله ما، چهل ساله ما، چشم که باز کردند در حال اختناق بودند. اصل رژیم پهلوى و سلطنت شاه مغایر با قانون اساسى است مردم دو حرف دارند یکى اینکه این شاه، شاه مشروطه نیست، استبداد است و جنایاتى که کرده است قابل عفو نیست. بر فرض اینکه ایشان آنطورى که حالا دارد توبه مىکند و قول مىدهد به اینکه من دیگر از این به بعد از این کارها نمىکنم و دیگر مطابق قانون اساسى رفتار کنم، فرضاً که راست بگوید (راست که نمىگوید لکن فرضاً که راست بگوید) یک کسى که اینهمه جنایت کرده و اینهمه کشتار از مردم کرده حالا مىگوید توبه کردم، مگر مىپذیرند از تو؟ کسى که امر مىکند به کشتن غیر، ولو خودش نکشد، امر مىکند به کشتن غیر/یک نفر/ به کشتن یک نفر، این در اسلام محکوم به حبس ابد است. کسى که امر کرده است یک ملتى را فوج فوج کشتهاند، حالا مىگوید که من همین سلطنت مىکنم و حکومت نمى کنم!! تو غلط مىکنى سلطنت مىکنى، سلطنت مال آن است که قانونى باشد سلطنتش، آنوقت مطابق قانون اساسى سلطنت بکند و حکومت نکند. ما همه اطلاع داریم که اصلاً روى قوانین نیست سلطنت پهلوى و سلسله پهلوى اولى که رضاشاه آمد به ایران و کودتا کرد، اولش به شکل یک صاحب منصب بود و بعد وزیر جنگ شد و بعدش حکومت موقت شد و با سرنیزه تمام اینها شد. ملت ایران ابتدائاً ملتفت نبودند که این چه آدمى است، صحبتى نمى کردند لکن بعد کم کم آن روى واقعیش را نشان داد که یک آدمى است که از هیچ چیز نمىگذرد. تمام حیثیات ایران را از دست داد این آدم و با زور، با سرنیزه مجلسى درست کرده آن مجلسى که او درست کرد براى اینکه خلع قاجاریه را بکند و خودش به سلطنت برسد، یک مجلسى نبود که به مردم ارتباط داشته باشد، مردم اطلاعى از آن نداشتند، کارى به آن نداشتند ولکن خود آنها، خود سرنیزه مجلس درست کرد، خود سرنیزه اینهایى که در مجلس بودند براى او راى دادند، همهاش قضیه راى بود. این موادى که از قانون اساسى برداشتند و جایش یک مواد دیگر گذاشتند یعنى سلطنت قاجاریه را گفتند نه و سلطنت اینها را گفتند آره، آن همهاش روى سرنیزه بود، قانونى نبود اینها. اصلاً این موادى که الان هست از مواد قانون اساسى نیست، قانون اساسى این مواد را نداشت، این با سرنیزه آمد، مردم هم هیچ اطلاع نداشتند. بر خلاف میل یک ملت، با سرنیزه ایشان، رضاشاه آمد سر کار، بر خلاف قانون اساسى، سلطنت بعد از او منتقل شد به پسرش و خود پسرش هم گفت که من را متفقین گفتند که باید باشى سر سلطنت یک سلطنت غیر قانونى، از اول یک سلطنت غیر قانونى یاغى است این شاه، نه اینکه شاه است. پدرش یاغى بود، خودش هم یاغى است منتها مردم نمى توانستند حرف بزنند، حالا بحمدالله مىتوانند حرف بزنند، حالا کشته مىدهند و حرف مىزنند. همه حرف ملت ما این است که این آدم یک آدمى است که خیانت کرده بر فرض اینکه یک سلطنت قانونى، فرض کنید، فرض کنید که خیر