صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٥١
سرتاسر این مملکت سؤال مىکنیم که سلطنت ایشان را آیا شما دادید به ایشان؟ هیچ کس جواب آره ندارد براى اینکه اگر هم صحیح باشد پدران شما (اگر صحیح باشد، من عرض مىکنم دروغ است این حرف اما اگر هم صحیح باشد) این موهبت الهى را دادند به رضاخان، خوب رضاخان مرد و سلطنت او هم تمام شد. پدران ما نه وکیل ما بودهاند نه ولى مابودند، هیچى نبودند. آن وقت اکثر مردم نبودند در کار تاپدرشان یک کارى برایشان بکنند. بنابر این به چه دلیل الان محمدرضاخان به حسب قانون اساسى، به حسب همین قانون که موهبت الهى است که مردم دهند به شاه، خوب از ایشان ما مىپرسیم که کدام مردم به شما چنین راى دادند؟ شما خودتان قبول دارید که این راى را به پدر شما دادند آن هم آنهائى که دادند، الان از آنها کمى مانده است هیچى نمانده است تقریبا، اگر هم داده باشند. بنابر این روى موازین قانون اساسى یعنى روى همین مادهاى که شاه به آن استناد مىکند براى سلطنت خودش، روى همین ماده ایشان سلطنت ندارد براى اینکه موهبت الهى باید ملت بدهند به یک کسى که شاه بشود و ملت ندادهاند به او. عرض کنم اینها روى این است که سلطنت رضا شاه را مردم داده باشند به او و مردم ندادهاند و ما دیگر میدانیم و ما فرض مىکنیم که خیر، آن سلطنت موهبت الهى بوده است که مردم دادهاند به شاه. حالا ما این هم فرضش مىکنیم که خیر، خود این مردم همه با هم جمع شدند و این موهبت الهى را تقدیم آقاى آریا مهر کردند، خوب الان که مردم همه دارند گویند نمىخواهیم، خوب تمام مىشود قضیه. خوب یک چیزى را مردم دادند، حالا مىگیرند. یک چیزى که اختیارش دادنش دست یکى کسى است، اختیار گرفتنش هم دست خود اوست.
ما فرض مىکنیم که همه مردم جمع شدند یک روزى گفتند که محمدرضاخان سلطنت براى او باشد. ما این موهبت الهى را تقدیم ایشان کردیم، حالا را شما چه گوئید؟ تو حالا مىخواهى سلطنت بکنى، سلطنت سابق بسیار خوب، تا حالا قانونى هستى به قول خودت، از حالا که مردم دارند گویند نه، دیگر چه؟ مىگوئید که همه باز هم مىگویند آره؟ اصفهانىها داشتند آتش مىزدند به همه چیز، باز آنجا، مردیکه آنجا(ایشان بود یا یک کسى از رفقایشان) مىگفت که مردم شاهدوست اصفهان!! الان هم اینها این حرفها را مىزنند که مردم شاهدوست ایران!! خوب الان این مردم شاهدوست همه با هم جمع شدهاند مىگویند ما نمىخواهیم یک مطلبى را، یک کسى را من وکیل کردم، مادامى که عزلش نکردم وکیل است، وقتى عزلش کردم دیگر نمىتواند بگوید تو وکیل کردى مرا دیگر حق ندارى حرف بزنى، خوب سلطنت یک چیزى بوده که مردم باید بدهند به یک کسى، حالا ما هم فرض کنیم مردم دادند به شما، حالا مىگویند نمىخواهیم، حالا دیگر ایشان چه مىگوید؟ پس ایشان یاغى است الان. اینکه من گاهى مىنویسم یاغى، نه این است که مبالغهاى است، مبالغه نیست، ایشان الان یاغى است یاغى عبارت از آن آدمى است که بیاید بیخودى یک جایى، یا به ضد قوانین بخواهد یک حکومتى بکند، بخواهد یک کلاهبردارى بکند، ایشان تمام این استفادههائى که در این مدت کرده روى یاغیگرى بوده است و کلاهبردارى بوده. اگر فرض کنید سلطنت یک حقوقى داشته است و ایشان حقوقش را گرفته، کلاهبردارى بوده براى اینکه سلطنت نبوده که تا حقوق بگیرد ایشان. ما فرض مىکنیم که