صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٥٠
سلطانى را، خودش را و اعقابش را سلطان کردند. راجع به آن سلطانى که در زمان خودشان است و سر و کار خودشان با آنهاست بسیار خوب، خوب شما خواهید مقدرات مملکت خودتان را، مملکت از شماست و مقدرات مملکت هم باید به دست شماها باشد و شما هم یک نفر را منتخب کردید، خوب ما از این پیرمردهاى ٧٠ سال پیش از این، ٧٠٠ سال پیش از این پرسیم شما نسبت به ما چکاره هستید؟ شما به چه دلیل یک کسى را سلطان براى ما قرار دادید؟ ما خودمان در این زمان باید انتخاب کنیم. به مجرد اینکه در ٧٠٠ سال پیش از این یک اشخاصى آمدند و یک کسى رایا یک سلسلهاى را سلطان کردند، این اسباب این مىشود که نسبت به ما هم یک وضع عقلى قانونى داشته باشد؟ به چه دلیل؟ هر قانونى این را بگوید، غلط است که باید حتماً شما تسلیم بشوید به آنى که ٧٠٠ سال پیش از این به عقل خودش یک چیزى را گفته است و یک کسى سلطان کرده است. بنابر این اگر هم ما فرض مىکردیم که سلطنت مثلاً رضاشاه یک سلطنتى بوده است که روى تصویب مردم بوده و آن مجلسى که درست کردهاند، آن قلابى که درست کردند نه یک مجلس صحیحى ما فرض کردیم بوده است، آنها هم موکلهایشان یک طایفه دیگرى بودند، الان اکثریت جمعیت الا نادرشان، نادرشان که چند نفرى در هر شهرى ممکن است پیدا بشود که یادشان است آن وقت، اگر هم یادشان باشد آن وقت معلوم نیست که اکثر اینها به یک حدى رسیده بودند که راى داشته باشند، بچه بودند یا جوان بودند، خوب حالا ما فرض مىکنیم که در ٧٠ سال پیش از این، و یا ١٠٠ سال پیش از این یک جمعیتى آمدند، جمعیتى که پدران این طایفه بودند و آمدند و راى دادند به اینکه وکلائى تعیین کردند، مىگوئیم حالا آزاد بودند همهاش گفتنى است والا نیست اینطورها (فرض کنیم که خیر، آزاد بودند وکلا را تعیین کردند آنها، آن وکلا، وکلاى اینها بودند، بسیار خوب، وکلاى آنها حق داشتند که یک کسى را تعیین کنند که مقدرات اینها دست او باشد. درست خوب به چه مناسبت این وکلا، وکلاى ما که نبودهاند، خوب شما که آن وقت نبودید. تا وکیل داشته باشید، وکیلهاى شما که نبودند. به چه مناسبت آنها مقدرات شما را دست پسر رضاخان دادند؟ چه حقى، پدران ما چه حقى داشتند که یک همچنین کارى بکنند؟ نه ما پدرانمان را وکیل کرده بودیم و نه خودمان وکیل کرده بودیم این وکلا را، اینها بیجا یک همچون کارى کردند.
بنابراین اصل رژیم سلطنتى بطلانش همراه خودش است، خود قانون اساسى آنوقت که این فروعش همهاش پوسیده است، همین خود قانون اساسى مىگوید که سلطنت یک موهبتى است الهى که به اعلیحضرت آن را مردم مىدهند. حالا موهبت الهى است و مردم مىدهند، حالا این، چه جور شده که مردم وکیل خدا هستند، این موهبت را مردم مىدهند، این چه است؟ شاید آن وقت هم اینها دیدند که نمىشود مثلاً دعوا کرد با رضاخان یا با آن سلاطین که آن وقت بودند نمىشود خیلى دعوا کرد، خواستند، یک استخوان لاى زخم بگذارند. قضیه این حرفها نیست بیخود است، این نظام غلط پوسیدهاى است. در هر صورت در خود قانون اساسى هم این است که سلطنت موهبت الهى است که مرم مىدهند به شاه. حالا ما همین ماده را مىخواهیم عمل بکنیم به آن مردم باید سلطنت را بدهند به شاه، ما از