صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٣١
مستشاران آمریکائى است این هم خوب است، این را که نمىتوانید بگوئید، باقى مىماند اینکه نه، این طرف را قبول داریم که اینها خوب نیست لکن چه کنیم چاره نداریم باید اینطور باشد ما موافقیم با اعلیحضرت و با بقاء اعلیحضرت براى اینکه ملزمیم که اینطور باشد، ما، التزام داریم، ملتزم هستیم به اینکه باید فرهنگمان تا یک حد معینى باشد، از اینجا بالا نرود، ما را ملزم کردند به اینکه ارتش شما باید تحت نظر اینها باشد، ما را ملتزم کردند به اینکه وکلاى شما را باید ما تعیین کنیم، شما خودتان نباید دخالت داشته باشید، ملت هم نباید دخالت داشته باشند، ملتزمیم به این معنا، چون ملتزیم پس باید باشد. اگر این مطلب را مىگویند، خوب الان ملت ایران پا شدند مىگویند که ما این التزامها را قبول نداریم، تا حالا هم هیچى نشده، حالا هم دارند مىروند، دارند دنبال مىکنند این را. خوب اینها اگر قبول دارند که این یک چیز بدى است لکن ما را الزام کردند، حالا ملت ایران تمامى پا شدند که این التزامى که مىگویید ما دادیم یا شاه که ماموریت براى وطنش داشته است و خودش نوشته ماموریت براى وطنم و من هم مىگویم ماموریت براى وطنش داشته لکن او مىگوید ماموریت داشتم که چه کنم و چه کنم، برسانم آن را به نمىدانم دروازه بزرگ تمدن! من مىگویم نخیر ماموریت داشتید براى وطنتان که نفتتان را بدهید و عرض مىکنم فرهنگتان را به زمین بزنید و وطنتان را بیاورید به حالى که الان هست، خرابهاى که الان اسمش را ما وطن گذاشتیم. اگر اینها قبول دارند که این رژیم تا حالا خیانت کرده است منتهى مىگویند ملزم است، ملزم است که خیانت بکند، این را ما مىتوانیم بپذیریم از وکیل، از وزیر، از شاه، از همه اینها که (من ملزمم خیانت بکنم)؟! خوب برو کنار، کى ترا ملزم کرده که نخست وزیر بشوى؟ کى ترا ملتزم کرده که وکیل بشوى؟ کى ترا ملتزم کرده وزیر بشوى؟ کى ترا التزام کرده که شاه باشى؟ استعفا بده، آدمى که این عرضه را ندارد که در مقابل اجنبى بایستد و مصالح مملکتش را تامین کند، آدمى که در تحت اسارت غیر است و باید حتماً مصالح مملکتش را فداى، آنها بکند، ما فرض مىکنیم که شما اگر بخواهید سلطنتت محفوظ باشد، باید این خیانتها را بکنى؟ لکن تو معذورى؟! کى گفت باید سلطنت شما محفوظ باشد؟ تو اگر یک آدمى هستى، انسان هستى، اگر یک آدمى هستى که خائن نیستى بیا اعلام کن بگو که من نتوانستم این مملکت شما را، مصالح مملکت شما را حفظ کنم من استعفا کردم. ملت آنقدر به سر تو گل مىریختند که تا عرش برین بود، نه مثل حالا که همه داد بزنند (مرگ بر این سلطنت پهلوى) براى اینکه از تو خیر ندیدند. کى ترا ملتزم کرده که به سلطنت باقى باشى تا خیانت بکنى؟ مگر مىشود که انسان عذر بیاورد که وکیل بوده، ده سال، پانزده سال به اینجا وکیل بوده و وکیل مردم هم نبوده وکیل شاه بوده، نخیر وکیل سفارتخانه بوده، همه را هم خودشان مىدانند، رفتند توى این خراب شده و هر چه خواستند، هر کار زشتى خواستند کردند، هر خیانتى را خواستند بکنند، حالا ازشان مىشود پذیرفت که من ملزم بودم، مجبور بودم؟! کى گفت تو وکیل بشوى؟ مگر کسى آمد به تو الزام کرد ترا که حتماً بیا وکیل بشو؟! تو برو پشت آن تریبون و بگو، قصه را بگو که من را از طرف سفارتخانه آوردند اینجا و من وکیل رسمى این مملکت نیستم از این جهت من از این مجلس مىروم بیرون، آنوقت ببین با تو چه معامله مىکنند. مگر مىشود اینها عذر باشد که