صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٥٥
یزد است؟ در قم است؟ در تهران است؟ در مشهد است؟ آذربایجان است؟ کردستان است؟ اهواز است؟ اینها کجا هستند که ماوراى این جمعیتى که الان در ایران موجود هست، هستند؟ جمعیتى که در ایران الان موجود است، همه مىدانند، همه خبرگزارىهایى که باید اطلاع بدهند اطلاع دادند و گفته مىشود که بیست و چند (بعضىها ٢٥ شهربعضىها ٣٣) شهر از شهرهاى ایران همه اعتصاب کردهاند، همه تظاهر کردهاند بر ضد شاه، در رادیو هم هست. یک کلمه هم گفته شده است که اینها، شاه یا دستگاه شاه از فلان طلبه که من باشم مىبینند ولى من مىبینید ولى من مىگویم تمامش زیر سر خود اوست، تمام این سى و چند شهر که قیام کردهاند، با تحرک خود ایشان قیام کردهاند. دزد اگر بخواهد بگوید که دست من را حاکم بریده است، باید به او گفت نه خودت بریدى حاکم اجراى قانون مىکند، تو خودت دست خودت را بریدى، تو دزدى کردى و کسى که دزدى بکند دستش به هدر مىرود.
سقوط حتمى شاه
تو فکر کن که (اگر قوه تفکر براى تو دیگر باقى مانده باشد، سقوط خودت را به چشمت دارى مىبینى و قوه تفکر از دستت رفته) تو فکر کن که در این پنجاه سال بر این ملت، تو و پدرت چه گذراندى، این ملت از دست پدرت، بعد از آن از دست تو به آنها چه گذشته است. اینهمه داغها که در دل اولیاى این مقتولین هست از آن زمان تا حالا، از زمانى که در مسجد گوهرشاد آن جنایت را آن مرد جنایتکار کرد لعنه الله تعالى تا امروز که با دست تو این جنایات دارد اجرا مىشود، با این ملت شما چه کردید.
با این هرزگىها جلوى انفجار ملت را نمىتوان گرفت
مىخواهید انفجار نشود؟ دیگر یک کسى باید باشد که راس انفجار باشد و مردم را به انفجار وادار کند؟ این خود به خود منفجر است این ایران، ایران خود به خود منفجر است. مگر مىشود جلوى انفجار را با این هرزگىها گرفت که گروه انتقام یک وقت درست مىکنند و کمیته پیکار درست مىکنند و این حرفهاى نامربوط ؟مجلسشان را وقتى که مىروى گوش مىکنى حرفهاى این چهار نفر بیچارهاى که آنجا براى خاطر اینکه سال دیگر هم اینها مجلس بروند خودشان هم گفتند این را که سال دیگر هم اینها مجلس بروند ببینید چه حرفها مىزنند، حتى وکیل خود آذربایجان مىگوید (اینها آذربایجانى نیستند، آذربایجانى که با شاه مخالف نمىشود) پس اینها کجائىاند؟ تبریزىها کجائىاند آقاى وکیل؟! آن وضع مجلس ما و آن انحطاطى که پیدا شده است در مجلس، یک وقت مدرس توى مجلس هست، یک وقت هم اینها که مىبینید.یک وقت مدرس است که مىایستد و مقابل همه صحبت مىکند و مقابل رضاشاه مىایستد، تا آخر نفس ایستاد بعد هم او را کشتند البته.
یک وقت هم اینها هستند که براى خاطر اینکه یک روز دیگرى هم وکیل بشوند، حالا یک همچو حرفهایى مىزنند که همه، هم خودشان مىدانند دروغ مىگویند هم دیگران مىدانند که اینها دروغ