صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٢٦
ممتاز مىشود به اینکه یک ترقیات دیگرى مىشود بکند. هم در ادراکات با آنها فرق دارد و هم در غایات ادراکات فرق دارد. حیوانات تا یک حدودى ادارکشان هست و محدود است و تمام مىشود. انسان ادارکاتش و قابلیتش براى ترتیب تقریباً باید گفت غیر متناهى است پس انسان همه عالم را دارد به اضافه، همه چیزهائى که در عالم هست از اول موجودات تا آنجائى که آن ممتاز شده است با همه حیوانات و با نباتات و با معادل آنها شرکت دارد لکن یک اضافه دارد و آن اینکه در انسان یک قوه عاقله و قوه بالاتر هست که در آنها نیست. اگر انسان مثل سایر حیوانات تا همان حدى که حیوانات رشد مىکردند بود انبیائى لازم نبود، انبیاء مىخواستیم چه کنیم، انسان مىآید اینجا مثل حیوانات زندگى مىکند و مثل حیوانات مىخورد و مثل حیوانات مىخوابد و تا مىمیرد... اینکه احتیاج به انبیاء ما داریم براى اینکه انسان مثل حیوانات نیست که یک حد حیوانى داشته باشد و تمام بشود، انسان یک حد مافوق حیوانى و یک مراتب مافوق حیوانى مافوق عقل تا برسد به مقامى که نمىتوانیم از آن تعبیر کنیم و آن آخر مقامى مثلاً تعبیر مىکنند، فنا تعبیر مىکنند کالالوهیه، یک تعبیرات مختلفى چون که تربیت انسان به همه ابعادش، هم تربیت جسمى و هم روحى و عقلى و هم مافوق آن نمى شود در عهده بشر باشد براى اینکه بشر اطلاع ندارد از احتیاجات انسان و کیفیت تربیت انسان نسبت به ماوراءالطبیعت، تمام قواى بشر را روى هم بگذارید همین طبیعت را و خاصیت طبیعت را مىتواند بفهمد منتهى باز هم خاصیتهاى طبیعت براى بشر هم کشف نشده است،تا حدودى کشف شده است، اخیراً خوب، زیاد پیشرفت کرده است لکن مانده است خیلى چیزها که بعدها کشف خواهد شد اما تا آخر هر چه باشد مال طبیعت است، مال این عالم است و هر چه بشود مال این ورق است. آن چیزى را که بشر مىتواند ادراک کند و حد ادراک طبیعى خودش هست این است که عالم طبیعت را، همه خصوصیات (فرض کنید یک وقتى) عالم طبیعت را انسان بفهمد و همه چیزهائى که مربوط به کمال طبیعت است و ترقیات در طبیعت، اینها را هم انسان کشف بکند لکن حدش حد طبیعت است بیشتر نیست. آن ورق بعد را اطلاعى برآن ندارد و نمى داند چه خبر است آنجا و روابطى که مابین اشیا هست با هم، آنقدر را انسان اگر هم تا آخر کوشش کند مىتواند بفهمد، آن روابطى است که در طبیعت بین اشیا، علل و معلول و سبب و مسببات، روابطى که در اشیا طبیعت است انسان مىتواند ادراک بکند.تا آخر هم وقتى که تربیت بشود و تحصیل بکند و کشفیات این عالم واقع بشود تا آخر هم همین است که این طبیعت را با تمام خصوصیاتى که دارد و تمام روابطى که ما بین اجزاء این طبیعت است او کشف مىکند، مىتواند که ادراک کند که رابطه مثلاً زلزله چه جورى است با زمین، چه وقت مىآید، نتایج و آثارش را همه را معین کند و چه قدر مىآید، چه جورى مىآید، افقى است، عمودى است، چى است، همه اینها را پیدا بکند، روابط ما بین طبیعت انسان با فلان چیز چه است، تمام آنها را که ادراک بکند و فرض کنیم که دیگر مجهولى برایش نماند همهاش طبیعت است، پایش را از طبیعت بالا نمى تواند بگذارد و ادراک آنجا را نکرده است و لهذا یک طایفه از آن فلاسفه و فلاسفه طبیعى و آنها هستند که چون ادراک نکرده اند ماوراء عالم طبیعت راحسى نبوده است، با چشم نمىشده است ادراک بکنند،