صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٨٥
مکتبها بازى خوردهاند. کلاه سرتان رفته آقا، خیال نکنید این مکتبى است، مکتب توحید مکتب است.
رؤساى مکاتب توحیدى و کفر
شما به رؤساى این مکاتب یک نظرى بکنید. ما وقتى نگاه مىکنیم به خود پیغمبر که این مکتب را آورده، زندگیش چه جورى است، به امیرالمؤمنین که خلیفه صحیح پیغمبر است، شما ببینید که چه جور زندگى این داشته است. سلطان بوده است سلطنتش تقریباً یک دامنه بسیار وسیع، چندین مقابل ایران از حجاز گرفته تا برود آفریقا و کذا، همه جاها را این سلطنت داشته است، آنوقت زندگیش را ببینید چه هست که روزش چه جورى مىگذشته، شبش چه جورى مىگذشته، چه جورى زندگى مىکرده، چه وضعى داشته است، عبادتش چه جورى بوده، توجهش به مردم چه جورى بودهاست، با ضعفا چه جورى بودهاست. غصه مىخورد که مبادا من نان جو مىخورم، مىترسم که یک نفرى در سر حد کذا، در یمامه، در کجا، یک وقتى کم داشته باشد، کم خوراک داشته باشد. اینها از بس که مىخورند، این روسائى که شمابازیشان را مىخورید از بس که مىخورند تخمه دارند. آن رئیس، رهبر چین وقتى که وارد ایران مىشود، از روى کشتههاى ما رد مىشود این آدم دوست، این رهبر خلق، از روى این آدمها و کشتههاى ما رد مىشود.
همین چند روز که وارد ایران شد - از - مىداند چى است قضیه، شاه نتوانست او را از خیابانها ببرد براى اینکه فریاد مردم که مرده باد کذا، نمىگذاشت که این را ببرد، او هم مىدانست قصه چیست. با هلیکوپتر این را برداشته، بردند رساندند او را به محل خودش. یک همچنین آدمى که ادعایش این است که ما کمونیست کذا هستیم و با مردم کذا هستیم و با توده کذا هستیم، این مردم را مىبیند فوج فوج این آدم کشته، معذلک مىآید با او دست مىدهد و خواهرش هم دعوت مىکند به عرض مىکنم آنجا که قبلاً بود و این حرفها. این بازى میدهند شما را آقا. آن رئیس کمونیست را آنوقتى که جنگ عمومى بود، خوب من یادم است، شما شاید یادتان نباشد، من یادم هست که متفقین وقتى روسایشان آمدند به ایران چرچیل با همان اتومبیل خودش آمد رفت آنجا، روزولت هم با یک ترتیب معمولى آمد ولى استالین از آنجا که بارش کردند گاوش هم آوردند که - شیر مبادا یک وقتى یک شیرى بخورد که اشکالى داشته باشد، حتى گاوش همراهش آوردند - در صورتى که من خودم این را دیگر دیدم - این مسموعاتى بود که آنوقت معروف شد که اینها گاوش هم آوردند. من خودم این را دیدم که لشکر او یعنى چیزهائى که آنها فرستاده بودند، لشکرهاى آنهااز تقریباً بین راه خراسان تا خراسان و آن طرفها مال شوروى بود - من خودم در راه خراسان دیدم که اینها براى یک سیگار مىآمدند گدایى مىکردند. آنوقت قارداش مىگفتند به آنها، برادر، برادر. چه برادرى؟ برادرى که با این مکتب مىخواهد این بیچارهها را خواب کند و از آنها بخورد. کمونیستى مخدر است، نه قرآن. قرآن که همه روساى آن با آنهائى که جنگ کردند، با ظالم بودند و خودش وقتى که زندگى مىکند یک زندگى عادلانه که