صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٦٧
آنها آزاد آمدند نفتها را بردند و هیچ کس هم نتوانست حرف بزند، هیچ کس هم حرف نزد. فرهنگ ما هم که برایش خطر قائل بودند، فرهنگ ما را هم در تحت قبضه گرفتندو یک فرهنگ استعمارى درست کردند نه یک فرهنگ استقلالى، الان هم یک فرهنگ مستقلى که برنامهاش را خود عقلاى قوم ریخته باشند نیست.
غارت و چپاول ذخایر ایران
الان هم آنها دخالت دارند در کار، نه طبیب حسابى مىگذارند درست بشود، نه سیاستمدار حسابى مىگذارند درست بشود، یک سیاستمدارهایى که براى ما درست مىکنند همانهاست که به نفع آنها کارها را انجام مىدهند، اینهم فرهنگ ما، (حالا دیگر من وقت این را که طولانى صحبت بکنم ندارم) این سدها را شکستند و آزادنه آمدند مشغول شدند به بردن چاپیدن اموال مسلمین و شما ایرانش را مىدانید، چاپیدن نفت که الان دارند مىبرند. الان نفتهاى ما را به قدرى دارند زیاد نفت مىبرند، آنها مىبرند انبارم کنند، نفتهاى ما را از زیرزمینهاى ما براى اینکه مبادا یک وقتى پیدا بشود که جلویش را بگیرد، از حالا همهاش را مىبرند آنجا در انبارهاى خودشان انبار مىکنند. از زمان رضاشاه (خداوند انشاءالله که جزاى او را شدیداً بدهد و مىدهد) از زمان رضاشاه تا حالا اینها مبتلا هست ایران به یک حکومتى که تمام حیثیت ایران را دو دستى تحویل داده به این نفتخوارها. وقتى که ملاحظه بکنید، اقتصادیات ملت را ملاحظه بکنید، زراعت ما را بکلى به هم زدند به اسم اصلاحات ارضى که تز آمریکا بود، اصلاحات ارضى به ما چه مصیبتها وارد آورد؟ مصیبتى که وارد آورد، تمام زراعتهاى ایران را از بین برد، یک مملکت زراعى که یک استان آذربایجان یا خراسانش مىتوانست که قوت این ملت را بدهد حالا رسیده به آنجائى که براى ٣٠ روز یا ٣٣ روز (فوقش ٣٣) تمام زراعت ایران براى ٣٣ روز جمعیت فعلى ایران کافى است. ما بقیش از کجاست؟ مابقیش یک بازار درست کردند براى آمریکا، آنها زیاد داشتند، مىسوزاندند یا به دریا مىریختند، حالا دهند پول مىگیرند، نفت مىگیرند، این یک باب که زراعت ما را از بین بردند و ما شدیم جیرهخوار آنها و بازار براى آنها مصرف ما شدیم. از آن طرف یک ضرر دیگر خورد و آنکه تمام این دهقانها که ایشان در اول فرمودند که ما دیگر رعیتها را از چیز درآوردیم دهقان شدند دیگر، هم سطح شدند با چه تمام این بیچارهها وقتى که زراعتهایشان از دستشان رفت، کوچ کردند به شهرها (که عمدهاش تهران است) آمدند در اطراف تهران با یک کوخهائى، با یک چادرهائى، با یک خانههاى گلى کوچک با عائله زیادشان در آنجا منزل گرفتند و با یک مصیبتهائى این بیچارهها اعاشه مىکنند و زندگى، نه برق دارند، نه آب دارند، نه اسفالت دارند، در یک گودالهایى زندگى مىکنند که آب را اگر خواهند براى بچههایشان بیاورند، این مادر بدبخت باید در زمستان سخت از پلههایى که الان عددش را یادم نیست لکن زیاد است عددش، از پنجاه بیشتر، صد تقریباً از این پلهها باید برود تا خیابان برسد، یک کوزه آب کند باز برگردد این پلهها را طى کند برود توى این کوخ براى بچهاش آب ببرد. این