دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٩
١٩٠١.الملهوف : راوى مى گويد : آن گاه حسين عليه السلام ، دشمن را به نبردِ تن به تن فرا خواند و همه كسانى را كه به جنگش مى آمدند ، از ميان بر مى داشت تا آن جا كه تعداد فراوانى از آنها را كُشت و در اين حال ، مى فرمود : {٠ «مرگ ، از ننگ ، بهتر است و ننگ ، از ورود به آتش» . ٠} يكى از راويان مى گويد : به خدا سوگند ، تا كنون شكست خورده اى را نديده بودم كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند ؛ امّا اين گونه استوار و پُردل مانده باشد . پيادگان ، بر او يورش مى بُردند واو هم بر آنان ، يورش مى بُرد و آنان ، مانند فرار بُزها به هنگام حمله گرگ ، از هم شكافته مى شدند . او بر آنان ، حمله مى بُرد و در حالى كه آنان ، بالغ بر سى هزار نفر بودند ، از پيشِ پاى او ، مانند ملخ هاى پراكنده ، مى گريختند و او ، دوباره به جاى خويش ، باز مى گشت و مى گفت : «هيچ نيرو و توانى ، جز از جانب خداوندِ والامرتبه بزرگ ، نيست» .
١٩٠٢.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ـ: حَجّاج ، از عبد اللّه بن عمّار بن عبدِ يَغوث بارِقى برايم نقل كرد كه : بعدها ، عبد اللّه بن عمّار را به خاطر حضورش در جنگ با حسين عليه السلام ، سرزنش كردند . عبد اللّه بن عمّار گفت : من بر بنى هاشم ، دستِ احسانى دارم . به او گفتيم : چه احسانى بر آنها كرده اى ؟ گفت : با نيزه ، بر حسين حمله بُردم و به او رسيدم و - به خدا سوگند ـ اگر مى خواستم ، او را زخمى مى كردم ! سپس كمى از او فاصله گرفتم و [ با خود ] گفتم : با كُشتن او ، مى خواهم چه كار كنم ؟ [ بگذار ] كسى جز من ، او را بكُشد . پيادگانى از چپ و راست ، به او حمله بُردند و حسين عليه السلام هم به سمت راستِ خود ، يورش بُرد و آنان را پراكنده كرد . همچنين به سمت چپش حمله كرد و آنان نيز متفرّق شدند ؛ و او پيراهنى از خَز [ بر تن ] داشت و عمامه اى بر سر داشت . به خدا سوگند ، تا كنون شكست خورده اى را كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند و اين گونه استوار و پُردل و جسور مانده باشد ، نديده بودم و ـ به خدا سوگند ـ پيش از او و پس از او نيز نديده ام . پيادگان ، از چپ و راست او مى گريختند و مانند فرار بُزها به هنگام حمله گرگ ، از هم شكافته مى شدند ... . نيز صَقعَب بن زُهَير ، از حُمَيد بن مسلم برايم نقل كرد كه گفت : رَدايى از خَز بر [ تن ]حسين عليه السلام بود و عمامه [بر سر ]داشت و مويش را رنگ كرده بود . همچنين شنيدم كه پيش از شهادتش و در حالى كه هنوز مانند سواران دلاور ، سرِ پا بود و مى جنگيد و از تيرها ، خود را دور مى داشت و ضعف هاى دشمن را مى جُست و به لشكر ، حمله مى برد ، مى فرمود : «آيا به كشتن من ، تحريك مى كنيد ؟ هان ! به خدا سوگند ، ديگر پس از من ، نمى توانيد بنده اى از بندگان خدا را بكُشيد . خدا به خاطر كُشتن من ، بر شما خشم خواهد گرفت . به خدا سوگند ، من اميد مى بَرَم كه خدا ، با خوار كردن شما ، مرا گرامى بدارد و سپس ، انتقام مرا از شما ، از جايى كه نمى دانيد ، بگيرد . هان! به خدا سوگند ، اگر مرا بكُشيد ، خداوند ، ميان شما درگيرى مى اندازد و خون هايتان را مى ريزد و سپس ، برايتان ، جز به اين رضايت نمى دهد كه عذاب دردناكِ شما را دوچندان كند» .