دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٤٥
١٩٥٥.الإرشاد : شمر بن ذى الجوشن ، سواران و پيادگانش را ندا داد و گفت : واى بر شما ! مادرانتان ، به عزايتان بنشينند ! چه چيزى را از او ، انتظار مى كشيد ؟ سپس ، از هر سو به امام عليه السلام ، حمله شد . زُرْعة بن شريك ، ضربه اى بر كف دست چپ امام عليه السلام زد و آن را قطع كرد . فردى ديگر از آنان ، ضربه اى بر گردن امام عليه السلام زد كه با صورت ، [ از اسب ] بر زمين افتاد . سِنان بن اَنَس هم با نيزه او را زد و به خاكش افكند و خولى بن يزيد اَصبَحى ـ كه خدا ، لعنتش كند ـ ، بى درنگ ، پياده شد تا سرش را قطع كند ؛ امّا ترسيد و لرزيد [ و نتوانست ] ، شمر به او گفت : خدا ، بازوانت را بشكند ! چرا مى لرزى ؟ سپس خودِ شمر پياده شد و سرِ امام عليه السلام را بُريد و آن را به خولى بن يزيد داد و گفت : آن را براى امير عمر بن سعد ببر .
١٩٥٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ـ: شمر با پيادگان ، به سوى حسين عليه السلام آمد . در ميان آنان ، ابو جَنوب ـ كه نامش عبد الرحمان جُعْفى بود ـ ، قَشعَم بن عمرو بن يزيد جُعْفى ، صالح بن وَهْب يَزَنى ، سِنان بن اَنَس نَخَعى و خولى بن يزيد اَصبَحى بودند و شمر ، آنان را تحريك مى كرد . او بر ابو جَنوب ـ كه غرق در سلاح بود ـ ، گذشت و به او گفت : به سوى حسين برو . او گفت : چرا خودت نمى روى ؟ شمر گفت : به من ، اين را مى گويى ؟! او گفت : و تو اين را به من مى گويى ؟! آن گاه ، به هم دشنام دادند و ابو جَنوب ـ كه جسور بود ـ ، به او گفت : به خدا سوگند ، تصميم گرفته ام كه نيزه را در چشمت فرو كنم ! شمر ، باز گشت و گفت : به خدا سوگند ، اگر قادر بودم كه به تو زيانى برسانم ، مى رساندم .
١٩٥٧.تاريخ الطبرى ـ به نقل از حُمَيد بن مسلم ـ: حسين عليه السلام ، مدّتى طولانى از روز را [ نيمه جان ] گذارانْد و اگر دشمنان مى خواستند ، مى توانستند او را بكُشند ؛ امّا هر يك به خاطر ديگرى ، پرهيز مى كرد و هر گروهى مى خواست كه گروه ديگرى كار را تمام كند . شمر ، ميان مردم فرياد برآورد : واى بر شما ! براى چه به او مى نگريد ؟ مادرهايتان به عزايتان بنشيند ! او را بكُشيد . از هر سو به حسين عليه السلام حمله شد و كفِ دست چپش با ضربه زُرْعة بن شريك تميمى ، قطع شد و ضربه اى به شانه اش فرود آمد . سپس ، آنان باز گشتند و او به زحمت ، بلند مى شد و به رو ، [ بر زمين ]مى افتاد . در همان حال ، سِنان بن اَنَس بن عمرو نَخَعى ، به او حمله كرد و با نيزه ، بر حسين عليه السلام زخم زد كه او به زمين افتاد . سپس به خولى بن يزيد اَصبَحى گفت : سرش را جدا كن ! او خواست كه اين كار را بكند ؛ امّا ضعف و لرزه گرفت و نتوانست . سِنان بن اَنَس به او گفت : خداوند ، بازوانت را بشكند و دستانت را قطع كند ! سپس ، خود، پياده شد و سرِ حسين عليه السلام را بُريد و آن را به خولى بن يزيد داد . پيش از آن ، شمشيرها[ ى بسيارى ] بر حسين عليه السلام زده بودند .