دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٩
١٩٣٦.تذكرة الخواص ـ به نقل از هشام بن محمّد ـ: حُصَين بن تَميم ، تيرى به سوى حسين عليه السلام انداخت كه به لب هايش خورد و خون از آنها ، سرازير شد . حسين عليه السلام ، در حالى كه مى گريست ، مى گفت : «خدايا ! من از آنچه با من ، برادرانم ، فرزندانم و خاندانم مى كنند ، به تو شِكوه مى بَرَم» . سپس ، تشنگى اش شدّت گرفت .
١٩٣٧.ذخائر العُقبى ـ به نقل از مردى از قبيله كَلْب ـ: حسين بن على عليه السلام ، بانگ زد : «به ما آب دهيد !» . مردى ، تيرى انداخت كه گوشه دهان حسين عليه السلام را دريد . حسين عليه السلام گفت : «خداوند ، سيرابت نكند !» . آن مرد ، تشنه شد تا آن جا كه خود را در فرات انداخت و آن قدر آب نوشيد تا مُرد .
١٩٣٨.المناقب ، ابن شهرآشوب ـ به نقل از ابن عُيَينَه ـ: دو تن از قاتلان حسين عليه السلام را ديدم : يكى از آنها ... ، ظرف آب را مى گرفت و آن را تا آخر ، سر مى كشيد ؛ امّا سيراب نمى شد . اين ، از آن رو بود كه [ روز عاشورا ] ديد كه حسين عليه السلام ، ظرف آبى را نزديك دهان بُرده ، از آن مى نوشد . پس تيرى به سوى او انداخت . حسين عليه السلام فرمود : «خداوند ، تو را در دنيا و آخرت ، سيراب نكند !» .
١٩٣٩.تاريخ الطبرى ـ به نقل از قاسم بن اَصبَغ بن نُباته ـ: يكى از كسانى كه در لشكر حسين عليه السلام حاضر بوده است، برايم نقل كرد كه: چون لشكر حسين عليه السلام ، مغلوب شد، او بر سيل بندِ فرات ، بالا رفت تا به فرات برسد . مردى از قبيله بنى اَبان بن دارِم گفت : واى بر شما ! ميان او و آب ، مانع شويد تا پيروانش گِردش نيايند . حسين عليه السلام ، بر اسبش زد [ و حركت كرد ] . دشمنان هم به دنبالش رفتند تا ميان او و فرات ، مانع شدند . حسين عليه السلام گفت : «خدايا ! او را تشنه بدار» . آن مرد اَبانى ، تيرى بيرون كشيد و آن را بر گلوى حسين عليه السلام نشاند . حسين عليه السلام ، تير را بيرون كشيد و سپس ، كفِ دستانش را گشود و آنها [ را زير گلو گرفت و ] از خون ، پُر شدند . سپس حسين عليه السلام گفت : «خدايا ! من از آنچه با پسر دختر پيامبرت مى كنند ، به تو شِكوه مى بَرم» . به خدا سوگند ، طولى نكشيد كه خداوند ، آن مرد را چنان تشنه كرد كه [ هر چه آب مى نوشيد ، ]سيراب نمى شد . قاسم بن اَصبَغ [ ، خود ] مى گويد : بعدها ، ديدم كه آن مرد را باد مى زنند و آب را برايش سرد و شيرين مى كنند و كاسه بزرگى شير و كاسه بزرگى آب آورده اند ، و او مى گويد : واى بر شما ! به من آب بدهيد . تشنگى مرا كُشت ! همچنين ، كاسه شير و يا آبى را كه مى توانست خانواده اى را سيراب كند ، به او مى دادند و مى نوشيد ، و چون از دهانش دور مى كرد ، اندكى دراز مى كشيد و سپس [ دوباره ] مى گفت : واى بر شما ! به من آب بدهيد . تشنگى مرا كُشت ! به خدا سوگند ، اندكى طول نكشيد كه شكمش [ به سبب بسيار نوشيدنِ آب ، ]مانند شكم شتر ، شكاف خورد .