جريان شناسى سياسى معاصر ايران - مظفری، آیت - الصفحة ١٦٩
وقتى احساس مالكيت امرى فطرى است و حتى كودكان بى آنكه از كسى بياموزند، به مالكيت علاقمندند، نفى آن جز مبارزه با خواست فطرى بشر و بىانگيزه كردن او براى پيشرفت، حاصلى ندارد.
زندگى اشتراكى نيز تباهى و نيستى نسل بشر را درپى دارد و نيازى به باز نمودن دلايل آن نيست. زير بنا دانستن اقتصاد نيز از خطاهاى ديگر ماركسيسم است. آرى، اقتصاد در زندگى بشر بسيار مهم است، اما به عنوان زير بنا نمىتواند مطرح باشد. اگر بخواهيم عاملى را زيربنا بدانيم، آن عامل، انديشه است نه اقتصاد.
وجود دو طبقه در همه جوامع نيز امرى مردود است. در بسيارى جوامع طبقات بينابينى و متوسط وجود دارد. البتّه مىتوان گفت، در هر جامعهاى دو جريان حق و باطل وجود دارد، اما اين متأثر از ويژگىهاى فكرى و اخلاقى است و چنين نيست كه هر كس ثروت بيشترى دارد، بر باطل است؛ چنان كه كسى را كه تهيدست است نمىتوان حتماً بر حق دانست. هر كس از انديشه الهى و تقواى عملى برخوردار است، در جريان حق است؛ چه صاحب ابزار توليد و ثروت باشد و چه فقير باشد و كسى نيز كه ايمان وعمل صالح ندارد، فقير يا ثروتمند، در جريان باطل جاى مىگيرد.
ماترياليسم تاريخى و نگاه جبرى به تاريخ نيز امرى موهوم است؛ زيرا در عمل فرمول ماركسيستها در بسيارى از جوامع تحقق نيافته است.
شگفتتر از همه اصول ماركسيستى، افيون دانستن دين است.
دين دروغين ممكن است چنين نقشى داشته باشد، اما نمىتوان اين حكم را به دين راستين تعميم داد. دين راستين، يعنى اسلام و مذهب ناب يعنى