رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٢١ - شعر
|
فردا كه تو را دسترس زادى نيست |
حتمى است تو را برات امروز گرفت |
|
|
پيش از من و تو زمانه هايى رفتست ... مثل ... |
از دور فلك ليل و نهارى رفتست |
|
|
زين قافله خوبان و بدانى رفتست ...= ... |
انديشه و انباشته هايى رفتست |
|
|
اين خاك امروز گذرگاه كسان است |
بى قيمت و بى قدر بر رهگذران است |
|
|
دانى اثر دوره ما ضى زمان است |
چشم و رخ و بازوى جهان گيران است |
|
شعر
|
اين عشوه دلسوز و چنين جلوه مسحور |
اين زلف پريشان و چنين ديده مخمور |
|
|
اين چهره زيبا و چنين منظر مسرور |
در فاصله زود شود منكر و منفور |
|
|
تاريخ چه خوانى و سفر را چه برآيى |
عبرت همه جاست ولىگر به خودآيى |
|
|
از خشت سر خانه بپرس رمز جهانى |
هر خشت بود مالك يك كهنه رباطى |
|
|
از صفحه هستى نه توخواندى و نه من |
از سرّ وحقايق نه تو دانى و نه من |
|
|
هر كس ز گمانش سخنى چند بيافزود |
لكن همه غرقند به غفلت چون تو و من |
|
.......
|
آن لعبت طنّاز كه اجمل ز پرى |
با آن قد رعنا و چنان عشوه گرى |
|
|
بود نقطه پركار حواس همگى |
آخر به لحد خفت بلا زير سرى |
|
|
پوسيده و گنديده هران عضوتنى |
آن دلبر شيرين پرى چهره جمال |
|
|
كز طلعت او خفى بدى رنج و ملال |
زيبش به خيال گشتى چو كمال |
|
|
ديدى كه شدش تنگى آن گور مجال |
از دايره اش باز بشد فصل مقال |
|
|
چشمىكه شدى آب ز ديدش همه دلها |
پنهان شدى در وقت تقابل همه چشمها |
|