رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠ - خدا شناسى عقلى
ممكن الوجود- هرچند عقول كليه[١] مجرد و مفارق- نفس افتقار و احتياج و عين تعلق به افاضه واجب الوجود است.
روح انسان هرچند در ذات خود از ماده مستغنى است، ولى در فعل خود به ماده نيازمند است.
واجب الوجود نه نفس و روح دارد و نه بدن، حيات او عين ذات اوست، نه به معنى ارتباط روح به ماده، مانند انسان و جن و فرشته و حيوان و حقايق ديگر از زنده جان هاى مادى در كرات ديگر و دركهكشان هاى ديگر[٢].
واجب الوجود نه احساسات دارد و نه صفات نفسى و نه صفات بدنى، نه ساكن است و نه متحرك، نه طويل و نه قصير، نه خواب و نه بيدار، نه رضا دارد و نه غضب، نه رحمت و نه سخط و نه عواطف، تمام اين ها از واجب الوجود به انتفاى موضوع خود- روح و بدن- منتفى مىباشد.
ما از مفهوم «رحم» و «رحمت»، رقت قلب را مى فهميم كه در مورد پروردگار جهان نا مفهوم است، و نيز از «رضا» و «غضب» چيز هايىكه در نفس خود به علم حضورى درك مىكنيم، مى پنداريم كه در مورد واجب الوجود بى مفهوم است.
البته در قرآن مجيد كتاب آسمانى، و أحاديث شريف ما، اينگونه الفاظ در مورد خداوند استعمال شده استكه برحق است و بر ما لازم است كه آن ها را بپذيريم، هيچ مسلمانى حق نداردكه در مفاهيم مذكور شك كند.
[١] - مراد از كلى در اينجا كليت عرفانى است نه منطقى.
[٢] - حق اين است كه حيات خداوند امر تعبدى صرف است، و در مجردات جز علم و قدرت مفهومى ندارد.