رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٣١ - اديب فرا هانى
|
خاك راهى كه بر آن مى گذرى ساكن باش |
كه عيون است و جفون است، و وجوه است و خدود |
|
|
خاك مصر طرب انگيز همان است كه بود. |
خاك مصر است ولى بر سر فرعون وجنود |
|
|
اين همان چشمه ى خورشيد جهان افروز است |
كه همى تافت بر آرا مگه ى عاد و ثمود |
|
|
دنيا آنقدر ندارد كه به او رشك برى |
اى برادر كه نه محسود بماند نه حسود |
|
|
دست حاجت چو برى پيش خداوندى بُر |
كه كريم است و غفور است و رحيم است و دود |
|
|
از ثرى تا به ثريا، به عبوديت او |
همه در ذكر مناجات و قيامند وقعود |
|
|
كرمش نا متناهى، نعمش، بى پايان |
هيچ خواهنده ازين در، نرود بى مقصود |
|
(٨)
|
اى برده ز گُل، رويت، رونق ز گُلستانها |
وين قامت دلجويت پيرايهى بستانها |
|
|
در حُسن و دل آرائى سر دفتر زيبائى |
اى شمع دل افروزت خورشيد شبستانها |
|
|
بستان حسينى را، پر سنبل و نسرين بين |
به به چه گُلستانى پر لاله و ريحانها |
|
|
عشقت ز دل عاشق، هر گز نرود بيرون |
ثبت است حديث تو بر صفحه دورانها |
|
|
آن دل كه تو را جويد، دست از همه جا شويد |
دل از تو چنان گيرد، اين بى سرو سامانها |
|
|
در محفل ما امشب، اى ماه تو تجلى كن |
گر دور رخسارت، شد پاره گريبانها |
|
|
از داغ دلت بشگفت، بس لاله در اين وادى |
از خون تو شد رنگين، اين دشت وبيابانها |
|
|
شاهى كه شهان يكسر، سربرده بدرگاه اش |
تا خاك رواقش را، روبند بمژگانها |
|