رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٢٢ - سعدى
افراط در محبت
|
به خنجرم زد و شرمنده ام از آن تا حشر |
كه بهر كشتن من رنجه كرد بازو را |
|
|
به غير آهوى چشمت كه هست شير شكار |
نديده است كسى شير گير آهو را |
|
|
به گوشه لب او خال ديدم و گفتم |
كه پارسيان شكر كرده اند هندو را |
|
|
مكن به خاك تيمم كه آب ديده من |
تمام عمركفايت دهد وضوى تو را |
|
اثير الدين
|
شعر من و مرگ فقرا و ننگ بزرگان |
اين هرسه متاعى است كه آوازه ندارد |
|
|
مدح على و لعن يزيد و پدر شمر |
اين هرسه ثوابى است كه اندازه ندارد |
|
.....
|
شعر گويان دل فداى شعر فهمان مىكنند |
شعر فهمان جان نثار شعر گويان مىكنند |
|
ياد داشت
امروز پنج ذى الحجة سنه ١٣٨١ ق، با رفقاى اهل علم در بيابان عرب بوديم كه از نجف اشرف به قصد كربلا پياده از نزديك شط فرات حركت كرده بوديم، و اين حركت خيلى براى ما خوش مى گذرد. هدف زيارت عرفه است. و اين سفرهاى پياده تقريباً سه روز طول مى كشيد.
سعدى
|
دنيا آن قدر نيرزد كه بر او رشك برند |
يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند |
|
|
نظر آنان كه نكردند در اين مشت خاك |
الحق انصاف توان داد كه صاحب نظرند |
|
|
عارفان هرچه بقايى و ثباتى نكند |
گر همه ملك جهان است به هيچ اش نخرند |
|