رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١١١ - از معادن
لقائله
|
شب چو در بستم و مست از مى نابش كردم |
ماه اگر حلقه بدر كوفت جوابش كردم |
|
|
ديدى آن ترك خطا دشمن جان بود مرا |
گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم |
|
|
منزل مردم بيگانه چو شد منظر چشم |
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم |
|
|
شرح حال دل پروانه چو گفتم با شمع |
آتشى در دلش افگندم و آبش كردم |
|
|
غرق غم بود نمىخفت ز حسرت فرهاد |
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم |
|
|
دل كه خونا به غم بود و جگر گوشه درد |
بر سر آتش هجر تو كبابش كردم |
|
|
زندگى كردن من مردن تدريجى بود |
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم |
|
از معادن
به نام قائم
|
يك بانك كلاغ و نيم كنجد |
نام بت من در او بگنجد |
|
|
بانگ كلاخ «قا» است سمسم نام كنجد |
و نيم او سم است قاسم مىشود |
|
به نام مريم و خسرو
|
يك نيمه سنگ و نام دريا |
نام بت من در او مهيا |
|
|
سنگ: مرمر، نيم آن مر مىشود |
و يم نام درياست، جمله مريم مىشود |
|
|
نام بت من چنانچه خواهى |
سى بيست نهاده بر سر سرو |
|
٦٠٠= ٣٠X ٢٠ و موافق با حرف «خ» مىشود وقتى بر سر سرو آيد خسرو مىشود.