آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٩ - خاطره ای از فریمان
خاطرهای از فریمان
برای خود من حادثه خندهآوری پیش آمد و آن این بود که همان سالهایی که ما [طلبه بودیم] از قم آمده بودیم به فریمان و بعد از یکی دو ماه که مانده بودیم قرار بود که برگردیم قم. والده ما (خدا او را بیامرزد) در آن زمان حیات داشتند و طبیعی است که زنها در مسافرتهای یک ساله و دوساله نزدیکان ناراحتند. در فریمانِ ما آن وقت هنوز ماشین زیاد نبود؛ جاده تازه درست شده بود ولی ماشین زیاد نبود. دهی بود در دو فرسخی فریمان و سر راه مشهد به نام «نعمان» که الآن هم هست. یکی از دوستان ما آنجا بود و از ما دعوت کرده بود که برویم یک دو شبی مهمان او باشیم و از آنجا سوار ماشین بشویم. قرار بود که ما این دو فرسخ را با اسب برویم. من با والده و دیگران خداحافظی کردم و آنها داشتند گریه میکردند. آمدم بیرون. سوار اسب که شدم سیدی را دیدم که از روبرو دارد میآید. گفتم خدا نکند این زنها متوجه بشوند، اگر متوجه بشوند محال است بگذارند من بروم. آمد و آمد، جلوی اسب مرا گرفت و گفت: انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردی (خنده حضار). مقصود او این بود که آیا میخواهید بروید «نعمان» و بعد برگردید از اینجا با ماشین بروید مشهد یا انْشاءَاللَّه یکسره میخواهید بروید قم؟ گفت: انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردید. خندیدم و گفتم:
«نه، انْشاءَاللَّه دیگر بر نمیگردم، یکسره میروم». ما بعد صد بار دیگر برگشتیم. آن وقت این داستان را به والدهام و دیگران بروز ندادم ولی بعدها این قصه برای من سوژهای شده بود در