تاريخ تحليلي اسلام - نصیری رضی، محمد - الصفحة ١٤٨ -           اميرمؤمنان على (عليه السلام) در سيزدهم رجب سال سى ـ عام الفيل ـ در
يكى از كارگزاران خليفه دوم ابوهريره بود. او اواخر عمر پيامبر (صلى الله عليه وآله) ايمان آورد. به نظر مىرسد سرسپردگى بىقيد و شرط به خليفه، دليل مهم گزينش او به فرماندارى نواحى بحرين بود; وگرنه ابوهريره در ميان صحابه به دروغگويى، تدليس و... شهرت داشت. [١]
عمروبنعاص ديگر كارگزار خليفه دوم كه فرماندار حوزه مصر شمرده مىشد، پيش از اسلام آوردن با ٧٠ بيت شعر پيامبر (صلى الله عليه وآله) را هجو كرده بود و تا وقتى همه روزنههاى اميد غلبه بر پيامبر (صلى الله عليه وآله) را بسته نديد، اسلام نياورد.
كارگزار ديگر خليفه معاويه بود. هر پژوهشگرى كه سيره عمر را بررسى كند، درمىيابد او نه تنها با بنىاميه و در رأس آنان معاويه و برادرش يزيد هيچ مخالفتى نداشت، بلكه معاويه را از گروه مؤلّفة قلوبهم خارج و درشمار مسلمانان جاى داد و والى شامات گرداند. [٢]
بهراستى آيا در ميان مسلمانان شايستهتر از امثال معاويه پيدا نمىشد؟ آيا ستيز مستمر اين افراد در سالهاى متمادى با اسلام و پيامبرخدا (صلى الله عليه وآله) ايجاب نمىكرد مسؤوليتهاى كليدى امور مسلمانان به آنها واگذار نشود؟ از سوى ديگر، اينان چه خوى پسنديدهاى داشتند كه از سوى دو خليفه چنين مورد لطف قرار گرفتند. آيا از مجاهدان صدراسلام بودند يا درشمار مهاجران جاى داشتند؟ آيا از نزديكان پيامبر بودند يا از دانشمندان برجسته شمرده مىشدند؟
كارگزاران عثمان; هنگام به قدرت رسيدن عثمان، ابوسفيان خطاب به بنىاميه گفت: خلافت را مانند توپ به يكديگر به ارث بسپاريد، من همواره در آرزوى اين روز بودم. [٣]
بر اين اساس، عثمان با آنكه پذيرفته بود كارگزاران عمر را بركنار نسازد، بهزودى همه آنان را كنار نهاد و خويشاوندانش را بهجاى آنها گمارد. منابع موجود نشان مىدهد كه مقاميافتگان عصر عثمان از تقواى مالى، سياسى، دينى يا هر سه بىبهره بودند. معاويه، وليد بن عقبه، مروان بن حكم، عبدالله بن ابىسرح، عبدالرحمن بن عامر، عبدالله بن سعد، سعيد بن عاص و... همه يا از بستگان خليفه بهشمار مىآمدند و يا در گروه نفرينشدگان پيامبر و تبعيدىهايى جاى داشتند كه حتى شيخين آنها را باز نگردانده بودند. [٤]
[١] شرح نهجالبلاغه ، ابنابىالحديد، ج ٤، ص ٦٧.
[٢] الاستيعاب فى معرفة الاصحاب ، ابنعبدالبر، ج ٣، ص ١٠ به بعد و وفيات الاعيان ، ابنخلكان، ج ١، ص ٧٧.
[٣] تاريخ الطبرى ، ج ١٠، ص ٥٨ و مروج الذهب ، ج ٢، ص ٣٥١ و ٣٥٢.
[٤] مروج الذهب ، ج ٢، صص ٣٤٧ ـ ٢٣٥ و انساب الاشراف ، ج ٤، ص ٥٢٩.