تاريخ تحليلي اسلام - نصیری رضی، محمد - الصفحة ١٠٢ -           قريش، براى جبران شكست بدر، در سال سوم هجرت رهسپار مدينه شد و در
معرفى منافقان اختصاص يافته است. نفاق نوعى بيمارى روانى است و منافق بيمار. بيمار نه زنده سالم است و نه مرده; منافق نيز نه نورانيت مؤمن را دارد و نه گستاخى و جرأت كافر
را. [١] قرآن ويژگىها، رفتار و هدفهاى اين گروه را مورد توجه قرار داده است. از نظر قرآن، خطر نفاق براى اسلام و مسلمانان از شرك و كفر كمتر نيست. اينان، جامه مسلمانى بر تن دارند ولى دشمنان داخلى و ستون پنجم جامعهاند; بدين سبب رويارويى با آنها از مبارزه با مشركان و كفار دشوارتر است.
دروغگويى، تظاهر به اصلاحطلبى، فقدان شعور واقعى، نداشتن انديشه و فهم درست، سرگردانى و حيرت، شايعه پراكنى، اضطراب درونى، تعصب بىجا، دورويى و لجاجت بخشى از ويژگىهاى رفتارى و شخصيتى اينان است. [٢]
يكى از مؤثرترين سياستهايى كه تاكنون عميقترين زخمها و كارىترين ضربهها را به اسلام و مسلمانان وارد كرده است، سياست بهكارگيرى دين عليه دين است. در ريشهيابى اين سياست بايد به تاريخ صدر اسلام مراجعه كرد.
در اين مقطع، مسجد ضرار جلوه اين سياست است. اين مسجد به بهانه انجامدادن فريضه و با هدف گفتوگو درباره مسائل سرّى و شيوه اجراى نقشههاى حزبى براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان ساخته شد. اين توطئه منافقان سرانجام بهدليل روشنبينى پيامبر ناكام ماند و به فرمان رسولخدا با خاك يكسان شد. [٣]
وقتى مسلمانان خود را براى جنگ تبوك آماده مىكردند، به پيامبر (صلى الله عليه وآله) گزارش شد گروهى از منافقان در منزل سويلم يهودى گردآمدهاند و راههاى جلوگيرى از شركت مسلمانان در جهاد را بررسى مىكنند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى ارعاب توطئهگران گروهى را مأمور ساخت تا هنگام انعقاد جلسه توطئهگران را غافلگير كنند. [٤] وقتى سپاه آماده شد و بهسوى تبوك حركت كرد، منافقان
[١] منافق از نافقاء به معناى سوراخ مخفى گرفته شده است; شخص منافق مانند موش صحرايى است كه براى لانهاش دو راه فرار قرار مىدهد يكى از آن دو را باز مىگذارد و از آن رفت و آمد مىكند و ديگرى را بسته نگه مىدارد. هرگاه احساس خطر كند راه بسته را باز كرده و مىگريزد. (ر.ك: لسانالعرب ، ج ١٤، ص٢٤٣)
[٢] سوره بقره، آيات ٢٠ ـ ٨; سوره توبه، آيه ٨٧; سوره اعراف، آيات ١٧٩ و ١٩٨; سوره اسراء، آيه ٩٧ و سوره منافقين، آيات ١١ ـ ١.
[٣] السيرةالنبوية ، ج٢، ص ٥٣٠ و بحارالانوار ، ج٢٠، ص ٢٥٣.
[٤] السيرة النبوية ، ج ٢، ٥١٧.