تاريخ تحليلي اسلام - نصیری رضی، محمد - الصفحة ٢٣٣ -           اوضاع سياسى و فرهنگى دوره امامصادق (عليه السلام)
مبلغان بنىعباس در آغاز با عنوان الرضا من آل محمّد يا الرضى من آل محمّد تبليغ مىكردند. كار اصلى اين دعوت بهوسيله ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى انجام مىشد كه بعدها به ترتيب وزير آلمحمد و امير آلمحمد شهرت يافتند.
شعار پرچمهاى آنان، آيات قرآن بود و چنين مىنمود كه به سود اهلبيت و با هدف انتقام از بنىاميه و بنىمروان انقلاب كردهاند. آنها حتّى پرچم خود را، به همين سبب يا از آن رو كه خود را مصداق اخبار ملاحم [١] معرفى كنند، سياه قرار دادند.
به هر ترتيب، مسائل پشت پرده، صحنه را بهسود عباسيان تغيير داد; ولى تا آخرين روزها، كليد پيروزى در دست ابوسلمه خلال و اطرافيانش بود. او منتظر بود تا با سقوط كامل امويان بهطور رسمى براى عباسيان بيعت بگيرد.
ابوسلمه خلال، بعد از مرگ ابراهيم امام، اوضاع را به زيان خود ديد; از سفاح كه تاكنون برايش بيعت مىگرفت، روى گردانيد و به سه تن از بزرگان علويان يعنىامامجعفرصادق (عليه السلام) ، عبداللهبنحسنبنحسنبنعلى (عليه السلام) (عبدالله محض) و عمربنزينالعابدين نامه نوشت و از هريك از آنها خواست به كوفه آيند تا بهعنوان امام مورد پشتيبانى وى قرار گيرند. [٢]
چنانكه پيداست، وفادارى ابوسلمه به بنىعباس و تثبيت حكومت در خاندان آنها و دعوت از سه نفر براى بيعت با آنان نشاندهنده جدى نبودن دعوت، آميخته بودن آن با تزوير و عدم آگاهى از نظام واقعى امامت است. بنابراين، طبيعى بود كه امام صادق (عليه السلام) آن را جدى تلقى نكند. امام (عليه السلام) به فرستاده ابوسلمه فرمود: ابوسلمه، شيعه شخص ديگرى است. [٣]
براساس برخى از روايات، ابومسلم نيز در اينباره نامهاى به امام (عليه السلام) نوشت و چون ابوسلمه پاسخ گرفت. عمربنزينالعابدين نيز با نامه دعوت، برخورد منفى داشت. او گفت: صاحب نامه را نمىشناسم كه پاسخ دهم. عبدالله محض، كه از نامه دعوت خرسند شده بود، با امام صادق (عليه السلام) به رايزنى پرداخت. امام (عليه السلام) وى را به پيروى از همين موضع فراخواند; ولى او
[١] مطابق اخبار ملاحم پديد آمدن پرچم و علمهاى سياه از سوى خراسان نشانه زوال دولت جابران و تشكيل دولت حقّه شمرده شده است. (ر.ك: بحارالانوار ، ج ٥٢، صص ٢١٩ ـ ٢١٧ و الارشاد ، ص ٣٥٧)
[٢] الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية ، ابنالطقطقا، صص ١٥٤ ـ ١٥٣. (به نقل از سيره پيشوايان ، ص ٣٨٤)
[٣] مروجالذهب ، ج ٣، ص ٢٦٩.