تاريخ تحليلي اسلام - نصیری رضی، محمد - الصفحة ١٣٢ -           عمربن خطاب در سال سيزدهم هـ ق با وصيت ابوبكر زمامدار مسلمانان شد
خلافت و جريان سقيفه، مىگويد: به نقيب گفتم دلم راضى نمىشود بگويم اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) گناه كردند و برخلاف گفته او گام برداشته، نص غدير را زير پا نهادند. نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمىشود بگويم پيامبر (صلى الله عليه وآله) اهمال كار بود و امت را همينگونه بىسرپرست رها كرد و رفت. چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد. [١]
٢. عبدالله بن عمر به پدرش گفت: مردم مىگويند تو نمىخواهى كسى را جانشين خود سازى. اگر تو ساربان يا چوپانى مىداشتى، او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندانت را همينگونه رها مىكرد، بىترديد مىگفتى چوپان مقصر است. اگر كسى را براى سرپرستى بندگان خدا به جاى خويش تعيين نكنى، چون نزد خداى ـ عزوجل ـ رسى، چه پاسخ مىدهى؟!! [٢]
٣. عايشه به عبدالله بن عمر گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت برسان و بگو: امت محمد (صلى الله عليه وآله) را بىسرپرست رها مكن. كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز... مىترسم آشوب برپا شود. [٣]
اين ديدگاه، با ارائه اسناد و شواهد معتبرى از منابع اهل سنت و شيعه، بر اين باور است كه سقيفه منشأ و زيرساختهايى تاريخى دارد و بازيگران آن براى رسيدن به اهداف خود از نظريه قرآن بسندگى بهره بردند. بر اين اساس، تأكيد پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر امر پيشوايى امت بعد از خود در مواضع و زمانهاى مختلف نيز به سبب همين تحركات پشتپرده بوده است.
سؤال اين است: وقتى چنين افرادى لزوم تعيين جانشين رهبر را دريابند، چگونه ممكن است پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله) ضرورت و اهميت كار را در نيابد و در اين خصوص چارهاى نينديشد؟!
اصرار پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر اعزام سپاه اسامه
با آنكه مسائلى چون ظهور مدعيان دروغين پيامبرى براى اتحاد دينى مسلمانان خطرى جدى بهشمار مىآمد، خطر روميان جدىتر بود، پيامبر سپاهى منظم از مهاجر و انصار گردآورد و بر لزوم شركت افراد سرشناسى چون ابوبكر، عمر، ابوعبيده و سعدوقاص
[١] شرح نهجالبلاغه ، ابنابىالحديد، ج ٩، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، ص ٢٤٨.
[٢] فتحالبارى ، ج ١٣، ص ١٧٥ و الغدير ، ج ٧، ص ١٣٢ و ١٣٣.
[٣] الامامة و السياسة ، ج ١، ص ٢٢.