لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٤ - بيسکويت انفجاري
افتاد چاي تمام شده. با نگراني به عليرضا نگاه کرد. عليرضا غافل از اين موضوع، داشت به زهرا لبخند ميزد.
زهرا دلش سوخت، هم براي او، هم براي مادر که هر شب به محض رسيدن، خستگياش را با يک ليوان چاي داغ رفع ميکرد. چارهاي نبود، حالا بايد يکجوري عليرضا را سرگرم ميکرد.
ـ بچهها بيايين جبههبازي.
زري و زيور دُم همديگر را رها کرده، پريدند جلو.
ـ آخ جون، آخ جون، من رزمندگان اسلامم.
ـ نخير، من رزمندگان اسلامم.
عليرضا هم از جا برخاست و آمد جلو.
ـ اول چايي بخوريم، بعد جبههبازي کنيم.
زهرا گفت: «نه. اگه چايي بخوريم دير ميشه. اونوقت مامان مياد؛ خسته است، سرش درد ميکنه. ديگه نميتونيم بازي کنيم.»
عليرضا گفت: «پس خودم رزمندگان اسلامم.»
زري گفت: «نه، تو صدّامي. آبجي زهرا هم ماشين آبه، ميخواد باسه ما آب بياره ولي تو نميذاري.»
زري اين را گفت، دويد پشت متکا، سنگر گرفت و تيراندازي کرد. تيراندازي او به بازي رسميت داد و جلوي ادامة بحث را گرفت.
زيور هم به او پيوست.
عليرضا که از شروع بازي خوشش آمده بود، اسباببازيهايش را جمع کرد و يکييکي انداخت بر سر آن دو.
ـ کيشون، کيشون، همهتونو ميکشم. کيشون، کيشون...