لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٥٤ - انقلاب

زمان دارد کوتاه مي‌شود و درس‌ها پرحجم. مي‌ترسم نتواني پا به پاي غلامحسين بيايي. او بدجوري گازش را گرفته و به تاخت مي‌رود. برو تو هم کمي خودت را تقويت کن تا از ثبت لحظه به لحظة ماجرا عقب نماني. مبادا گول جثة لاغر و نحيفش را بخوري. ديدي که در اوج بي‌کسي، يک پادگان نيرو را سرباز خودش کرد.

حالا تو در کوچة انقلاب پا گذاشته‌اي. بهتر است پيش از ورود به اين کوچه وضو بگيري؛ حتي کفش‌هايت را از پا بيرون بياوري، چرا که اين کوچه مثل طور سينا مقدس است. آن قدر مقدس که غلامحسين جانش را سپرِ جان بت‌شکن همين انقلاب کرده. اسلحه‌اش را مي‌بيني؟ به محض اينکه شنيد دست‌هايي در کار است تا امام خميني را هنگام ورود به ايران ترور کند، زود خودش را به کميتة استقبال از امام رساند و اسمش را جزو فداييان او نوشت.

حالا پادگان‌ها بايد يکي پس از ديگري تسليم انقلاب شود و الّا انقلابيون آنها را به تسليم وادار خواهند کرد. انقلابيون چه کساني هستند؟ درس بشارت و انذار يادت است؟ آن نوزاد هفت‌ماهه‌اي که قادر به مکيدن سينه نبود، حالا کجاست؟

بالاي ديوارِ کلانتري چهارده تهران!

بعد از سقوط کلانتري، نوبت پادگان عشرت‌آباد است. حتم دارم