لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٢ - تنهاترين سرباز
زير دست و پاي اين سه دسته له ميشن. نه غذايي بهشون ميرسه و نه پوشاکي. هر روز از دست يکي کتک ميخورن، بدون اينکه کسي به دادشون برسه...
سرگرد احساس کرد دست به ضامن يک بمب زده. بمبي که در طول چند ماه خدمت اين سرباز، از چشم سروان مخفي مانده بود. به همين خاطر از دست سروان عصباني شد. به گونهاي که خواست جلوي سربازها مشتي بر دهانش بکوبد اما هرچه کرد نتوانست. صحنة سينهخيز دستهجمعي سربازها، مواد مذاب آتشفشان بود که به سمت او جريان داشت. او تنها توانست دندانهايش را با غيظ بفشارد و بگويد: «خفهت ميکنم سروان... ميکشمت!»
بعد گلوله شد به سمت ماشينش.
محافظين هم افشردي را رها کرده، دوان دوان به دنبالش رفتند.
□
روي ميز سرگرد پر از دفترچه يادداشت و کتابهاي شخصي سربازان بود. کار همة کادر پادگان در اين چند روز شده بود مقايسة دستخطها. نوچهها هم پادوي آنها بودند. مدام سربازها را براي بازجويي ميآوردند و ميبردند. اگر کسي خصوصيات اخلاقي سربازي را ميخواست، از نوچهها ميپرسيد.
سرگرد با هيچکس حرف نميزد. از وقتي شنيده بود خبر نصب اعلامية فرار از سربازخانه به گوش ساواک رسيده، مثل آدمهاي سکتهاي چهار ستون بدنش در هم شکسته بود. در اين چند روز نه خواب داشت، نه خوراک.