لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٨ - تنهاترين سرباز

نگهبان‌ها مرده بودن که تو پادگان من اعلاميه چسبيده؟ نکنه کار اجنّه و از ما بهترون بوده؟ حتي اگه کار اونا هم باشه، نسل اجنّه و از ما بهترونو برمي‌داريم... سروان بي‌عرضه!

         ـ    بله قربان!

         ـ    بله و زهرمار. همة نگهبان‌هاي ديشبو بازداشت کن.

         ـ    چشم قربان.

سروان ترس از اين داشت سرگرد سکته کند و خونش گردن او را بگيرد. کفِ سفيدي از گوشه‌هاي لب سرگرد بيرون زده و سفيدي چشمانش را خون فراگرفته بود. عصبانيتش در حدي بود که کنترل بدن خودش را نداشت. نه مي‌توانست در يک‌جا بايستد و نه اعضا و جوارحش را از پريدن و لرزيدن منع کند. ديوانه‌وار عرض سه متري سکوي جايگاه را با قدم‌هاي بلند طي مي‌کرد، فرياد مي‌کشيد، با صداي بلند بد و بيراه مي‌گفت و مدام دستور صادر مي‌کرد.

         ـ    آهاي سروان گيج و بي‌خاصيت! زود اون نوچه‌هاي مفت‌خور و لندهورو بفرست برن تو آسايشگاه. هرچي دفتر و کتاب و دستخط پيدا مي‌کنن، بايد ظرف ده دقيقه براي من بيارن. من نامردم اگر تشخيص ندم اون اعلاميه‌ها دستخط کدوم بي‌پدر و مادره!

نوچه‌ها ديگر منتظر فرمان سروان نماندند. زود به طرف آسايشگاه دويده، خودشان را از شر سرگرد خلاص کردند.

سرگرد مي‌دانست از اين طريق هم نخواهد توانست مجرم واقعي را شناسايي کند. چرا که نه تجربة اين کار را داشت و نه دستخط خرچنگ قورباغة اين همه سرباز قابل تشخيص از هم بود. پس ناگزير بود براي