لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٢٢

او انگشتش را گذاشت روي اسم حسن باقري و عکس را نشان سرتيپ داد و گفت: «شما اين آقار رو مي‌شناسي؟»

سرتيپ با دقت به عکس نگاه کرد و گفت: «نه. تا حالا نديدمش.»

دکتر که خيالش راحت شده بود، نفس خسته‌اش را بيرون داد و گفت: خيلي خوب. اين آقا يکي از دوستان خوب منه. خيلي دوست داره شما رو ببينه و يه چند تا سؤال از شما بپرسه. منتها نمي‌تونه حرف بزنه، مشکل داره. اون کتبي مي‌نويسه، من ترجمه‌شو براي شما مي‌خونم. شما هم اگر دوست داري کتبي جواب بده و اگر دوست داري، شفاهي.»

سرتيپ سرش را به علامت تاييد تکان داد. آنگاه دکتر با خوشحالي رفت به دنبال حسن.

لحظه‌اي بعد حسن به همراه دکتر وارد سنگر سرتيپ شدند. حسن با اشاره به سرتيپ سلام داد. بعد سؤال‌هايش را يکي پس از ديگري روي کاغذ نوشت. دکتر نيز ترجمه کرد. سرتيپ يکي يکي به سؤال‌ها پاسخ داد. در طول اين مدت صداي بي‌سيم‌چي که با صداي بلند مشغول صحبت با بي‌سيم بود، شنيده مي‌شد.

وقتي دکتر آخرين پرسش را جواب مي‌داد، صداي بي‌سيم‌چي نيز بلندتر از قبل شنيده مي‌شد.

         ـ    آقا جان چند بار بگم؟ دست حسن آقا بنده، فعلاً نمي‌تونه بياد پشت گوشي... حالا شما نمي‌توني چند لحظة ديگه صبر کني؟... باشه، باشه. اجازه بده ببينم مي‌تونم راضيش کنم يا نه...

دکتر از لحن بي‌سيم‌چي فهميد که مي‌خواهد به سنگر سرتيپ بيايد. اما تا آمد به خودش بجنبد، بي‌سيم‌چي وارد سنگر شد. گوشي و بي‌سيم