لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٢١
سرتيپ گفت: «بله، فرماندهان ما، همهشون ميترسيدن.»
دکتر پرسيد: «شما چه سابقهاي از اون ژنرال دارين که اين طوري باعث ترس شما شده؟»
سرتيپ در حالي که هنوز ميترسيد، پاسخ داد: «سابقة حمله، شکست، فرار، مرگ. تو جبهة ما صداي اون ژنرال به نام صداي عمليات شناخته شده. هروقت ما صداي اونو از پشت بيسيم ميشنيديم، ميفهميديم محور عملياتي همونجاست. ميفهميديم به زودي قواي شما از همون نقطه حملة سختي به ما خواهند کرد. پيش از شروع حمله، بوي شکست از روحية فرماندهان ما بلند ميشد.»
دکتر سخت در فکر فرو رفت. با اين سابقهاي که سرتيپ از صداي حسن باقري داشت، بازجويي به هيچ وجه امکانپذير نبود. پس بايد چارة ديگري ميانديشيد و انديشيد. بدون اينکه حرفي با سرتيپ بزند از سنگر خارج شد و رفت به سراغ حسن. ميدانست ديگر طاقت حسن طاق شده است. او به محض ديدن دکتر، با دلخوري ساعتش را نشان داد و گفت: «آقاي دکتر! اگر اطلاعات سرتيپ الان به دست ما نرسه، ديگه به درد نميخوره. ما اطلاعات سوخت شده رو ميخواهيم چکار؟»
دکتر گفت: «شما کارت شناسايي عکسدار داري؟»
حسن دست در جيبش کرده، کارتش را به دکتر داد و گفت: «ديگه چه فکري تو کلهت داري؟»
دکتر لبخندي زد و گفت: «اگر يک لحظة ديگه به من فرصت بدين، سرتيپو حاضر و آماده تحويلتون ميدم.»
دکتر ديگر منتظر پاسخ حسن نماند و با سرعت از سنگر خارج شد.