لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٩
هجوم ميآورد که در يک آن قالب تهي ميکرد. آن وقت نه اطلاعاتي به دست ميآمد و نه جان سرتيپ محفوظ ميماند.
دکتر احساس کرد فشار خون خودش نيز در حال افزايش است. يا بايد حسن را از بازجويي منصرف ميکرد، يا خودش را از پيگيري درمان سرتيپ. اما نه حسن منصرفشدني بود و نه خودش. سياست نظامي و اخلاق پزشکي راه را بر هر دو بسته بود. پس باز هم بايد راه سومي پيدا ميکرد.
دکتر چشم دوخت به چشمان سرتيپ. ترس در مردمک چشمانش لانه کرده بود. دکتر خيلي به مغزش فشار آورد. فرصت کم بود و تصميمگيري سخت و حساس. اما بايد تصميم ميگرفت و گرفت!
سراسيمه به سنگر فرماندهي بازگشت. به محض ورود او، بيسيم حسن را خواست. پيش از اينکه حسن گوشي را از بيسيمچي بگيرد، دکتر گفت: «صبر کن!»
حسن دست نگه داشت و منتظر ادامة صحبت دکتر ماند.
ـ اگر ممکنه تا اطلاع ثانوي شما با بيسيم صحبت نکن.
حسن که از حرفهاي دکتر سر در نميآورد، با تعجب پرسيد: «يعني چي؟ من فرمانده عملياتم...»
دکتر پريد وسط حرف او.
ـ خواهش ميکنم آقاي باقري. اگر دوست دارين زود به نتيجه برسيم، بايد با من همکاري کنين. من دارم علت نوسان فشار خون سرتيپو جستوجو ميکنم. در حال حاضر يه سرنخهايي پيدا کردم. شما تا اطلاع ثانوي هر پيامي داري با صداي آهسته به بيسيمچي بگو تا اون ابلاغ کنه.