لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٠ - بيسکويت انفجاري

نکردند. لذا با صراحت گفتند؛ نه.

ديگران هم اگر سکوت کردند، سکوتشان مفهوم اميدواري نداشت. مي‌دانستند حرف‌هاي حسن از روي حکمت است، لذا بي‌چون و چرا گفتند؛ بله.

اما آيا اين لبيک کوچک مي‌توانست ماشين خسته عمليات را به خرمشهر برساند؟ اصلاً اگر همة نيروهاي موجود لبيک مي‌گفتند و همة تجهيزات و مهماتشان را مي‌آوردند، آيا به يک پنجم توان دشمن مي‌رسيد؟

حسن نياز به زباني جديد داشت. زباني که هر لبيک، ده لبيک را قوت بدهد. اما اين زبان کدام زبان بود و چگونه به دست مي‌آمد؟

فرماندهان تيپ‌ها و لشکرها ـ يکي يکي ـ اجازه گرفته، رفتند. حسن نيز همانجا به نماز ايستاد.

         ـ    الله‌اکبر. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله رب العالمين. الرحمن الرحيم. مالک يوم الدين. اياک نعبد و اياک نستعين...

يکي دوان دوان آمد.

         ـ    برادر باقري! برادر باقري! يه کاميون داره مياد تو قرارگاه. به نظرم مهماته!

فرماندهاني که اين پا و آن پا مي‌کردند، با شنيدن اين خبر برگشتند. يکي‌شان با خوشحالي گفت: «هرچند يه کاميون مهمات به جايي نمي‌رسه، ولي باز هم غنيمته.»

حسن سلام نماز را که داد، سراسيمه برخاست. بدون اينکه بند پوتين‌هايش را ببندد، دويد بيرون سنگر. همان موقع کاميون جلوي پايش