انديشه هاى جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٣٤
اين نظر كه يك انسان متفكر و آراسته به فضايل است بينايى و شنوائى براى او كمال مطلوبيت را دارد، ولى نابينايى و ناشنوايى واقعيتى نيست كه در چشم نابينا و گوش ناشنوا وجود داشته باشد، بلكه واقعيت آنها همان فقدان و نداشتن بينايى و شنوايى است و واقعيتى جز همين امر عدمى، ندارد.
با مقايسه موارد ديگر به اين دو مورد، خواهيم ديد كه هر كجا كه سخن از بدى هست پاى يك نوع فقدان و نيستى كه از هر فاعل و آفرينننده اى بى نياز است، در ميان مى باشد، و تمام بديها و زشتيها از آن نظر بد و زشت شمرده مى شوند كه فاقد هستى و يا مستلزم نيستى مى باشند، هر كدام از درندگان و گزندگان و بلاها و آفات، از آن نظر بد هستند كه منجر به فقدان يك رشته هستى شده و هستى هايى را از بين مى برند، زيرا اين عوامل يا موجب مرگ مى شوند و يا مايه از دست دادن عضو و نيرويى مى گردند و يا مانع از رشد و پرورش استعداد هايى مى شوند و اگر همين شرور چنين نتايجى را در بر نداشتند، هيچ گاه زلزله و آفتهاى نباتى و حيوانى بد و زشت و يا شر شمرده نمى شدند.
هرگاه جهل و نادانى، موت و مرگ، فقر و بيچارگى، بد و زشت شمرده مى شوند روى كمبودهايى است كه در اين موارد احساس مى شود، زيرا علم و كمال، واقعيتى است كه انسان جاهل فاقد آن است، و حيات و زندگى حقيقتى است كه فرد مرده آن را دارا نيست، و مرد فقير فاقد دارايى و ثروتى است كه با آن زندگى كند.
خلاصه «در جهان يك نوع موجود بيش نيست، و آن خوبيها است» بديها همه، از نوع نيستى هستند و نيستى مخلوق نيست، بلكه از «خلق