معاد و جهان پس از مرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٥ - جهان از دريچه چشم يك جوجه!
وحشتناكى تمام استخوانهايم را مىلرزاند، اين لحظه پايان دنياست، و ديگر همه چيز تمام شده، سرم گيج مىخورد اعضاى بدنم به ديوار زندان كوبيده مىشوند، گويا بناست اين ديوار بشكند و يكباره اين جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاك مىشوم ...
اى خدا!
آه! خداى من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرو نشست، همه چيز به جاى خود آمد، تنها اين زلزله عظيم قطبهاى جهان را عوض كرد، قطب شما تبديل به جنوب، و جنوب به شمال تبديل شد! اما مثل اينكه بهتر شد، مدتى بود كه احساس گرماى زياد و سوزش در سرم مىكردم و به عكس، دست و پايم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت ... گويا اين زلزله نبود، اين حركت و جنبش حيات و زندگى بود! (چند روزى به همين صورت مىگذرد) آه! غذاى من به كلى تمام شد، حتى امروز آنچه به ديوار زندان چسبيده بود با دقت و با نهايت ولع و حرص خوردم و ديگر چيزى باقى نمانده ... خطر، اين بار، جدى است ... راستى آخر دنياست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز كرده است.
بسيار خوب بگذار من بميرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرينش اين جهان و اين تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بيهوده! چه بى هدف! چه بى حاصل بود! در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابود شدن، «من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود!»
آه! گرسنگى به من فشار مىآورد، تاب و توان از من رفته و مرگ در يك قدمى است، مثل اينكه اين زندان با همه بدبختى هايش از عدم بهتر بود، فكرى به نظرم رسيد، مثل اين كه از درون جانم يكى فرياد مىزند محكم با نوك خود بر ديوار زندان بكوب!