معاد و جهان پس از مرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨ - چرا از مرگ مىترسيم؟
همچون كاه و كهرباست.
اما با «نيستى» هيچ گونه تناسب و سنخيت ندارد، بايد از آن بگريزد و فرار كند، چرا فرار نكند؟
ولى در اينجا يك سخن باقى مىماند و آن اينكه: همه اينها صحيح است اگر مرگ به معنى نيستى و فنا و پايان همه چيز تفسير شود، و راستى اگر اين چنين تفسير شود چيزى از آن وحشتناكتر نخواهد بود و آنچه درباره هيولاى مرگ گفتهاند كاملًا به جا و به مورد است.
اما اگر مرگ را- همچون تولد جنين از مادر- يك تولد ثانوى بدانيم، و معتقد باشيم با عبور از اين گذرگاه سخت، به جهانى گام مىگذاريم كه از اين جهان بسيار وسيعتر، پرفروغتر، آرام بخشتر و مملو از انواع نعمت هايى است كه در شرايط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نيست، خلاصه اگر مرگ را نوع كاملتر و عالىترى از زندگى بدانيم كه در مقايسه با آن، اين زندگى كه در آن هستيم مرگ محسوب مىشود، در اين صورت مسلماً چيز نفرتانگيز و وحشتناك و هيولا، نخواهد بود، بلكه- در جاى خود- دلانگيز و رؤيايى، زيبا و دوست داشتنى است.
زيرا اگر جسمى از انسان مىگيرد، بال و پرى به او مىبخشد كه بر فراز آسمان ناپيدا كرانه ارواح، با آن همه لطافت و زيبايى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مىكند.
اينجاست كه شاعرى كه اين طرز تفكر را دارد به حكيم دانشمند دستور مىدهد:
|
بمير اى حكيم از چنين زندگانى |
كز اين زندگى چون بميرى بمانى |