معاد و جهان پس از مرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧ - چرا از مرگ مىترسيم؟
خَلَّدَ اللَّهُ مُلْكُه يا خدا عمر يك روزه تو را هزار سال كند و يا صد سال به اين سالها! ...
هر كدام نشانه ديگرى از اين حقيقت است.
البته انكار نمىتوان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هيچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مىشتابند اما تعداد آنها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهايى است كه چنين ادعايى را دارند!
اكنون بايد ديد سرچشمه اين ترس و وحشت از كجاست؟
اصولا انسان از «عدم» و «نيستى» مىهراسد.
از فقر مىترسد، چون نيستى ثروت است.
از بيمارى مىترسد، چون نيستى سلامت است.
از تاريكى مىترسد، چون نور در آن نيست.
از بيابان خالى و گاهى از خانه خالى مىترسد، چون كسى در آن نيست.
حتى از مرده مىترسد، چون روح ندارد،، در صورتى كه از زنده همان شخص نمىترسيد!
بنابراين اگر انسان از مرگ مىترسد به خاطر اين است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نيستى همه چيز است.
و اگر از زلزله و صاعقه و حيوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نيستى تهديد مىكند.
البته از نظر فلسفى؛ اين طرز روحيه چندان دور و بيراه نيست، زيرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست و جنس خود را