معاد و جهان پس از مرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٦ - جهان از دريچه چشم يك جوجه!
عجب فكر خطرناكى مگر مىشود. اين يك «انتحار» است اين آخر دنياست، اينجا مرز ميان عدم و وجود است ... ولى نه، شايد خبر ديگرى باشد و من نمىدانم ... من كه محكوم به مرگم، بگذار با تلاش بميرم.
اين فرياد در درون جانم قوت گرفته و به من مىگويد ديوار را بشكن ... آه! نكند مأمور كشتن خود باشم ... در هر حال چارهاى جز اطاعت اين فرمان درونى را ندارم (در اينجا جوجه آهسته شروع به كوبيدن نوك خود بر پوسته ظريف تخم مىكند).
محكم بكوب ... باز هم محكمتر ... نترس! از اين هم محكمتر! ...
اوه! ديوار وجود و عدم شكسته شد، طوفانى از اين روزنه به درون پيچيد، نه، نسيم لطيف و جان بخشى است، به به جان تازهاى گرفتم! همه چيز دگرگون شد، زمين و آسمان در حال تبديل و دگرگونى است، محكمتر بايد زد! اين زندان را بايد به كلى متلاشى كرد ....
آه! خداى من چه زيباست! ... چه دلانگيز است! ... اوه چه پهناور است! چه وسيع است! چه ستارههاى زيبا! چه مهتاب زيبايى! چشمم از نور آن خيرره مىشود، چه گلها! چه نغمهها! ... چه مادر مهربانى دارم! ... چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ! ... اوه چقدر خدا مخلوق دارد! ... آه چقدر من كوچكم و چقدر اين جهان بزرگ است! كجا من مركز جهانم! من به ذره غبارى مىمانم معلق در يك فضاى بيكران ....
حالا مىفهمم كه آنجا زندان نبود، يك مدرسه بود، يك مكتب تربيت بود، يك محيط پرورش عالى بود كه مرا براى زندگى در چنين جهان زيبا و پهناور آماده مىكرد، الان مىفهمم زندگى چه مفهومى دارد، چه هدفى دارد، چه برنامهاى در كار بوده است، حالا مىتوانم