پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٨ - گر تو را از غيب چشمى باز شد!
نمىديدند، در حالى كه پردهها از مقابل چشم شيطان كنار رفته بود و اين حضور را با چشم خود مىديد.
اين نوعى كشف و شهود براى شيطان بود كه به فرمان خدا براى هدف معلومى تحقق يافت.
* هفتمين آيه اشاره به داستان يوسف مىكند، در آن زمان كه فرزندان يعقوب با خوشحالى تمام همراه كاروانى از مصر حركت كردند، و در حالى كه برادر خود يوسف را بر تخت قدرت مشاهده نموده بودند پيراهن او را با خود بر داشته، براى «چشم روشنى» و «روشنى چشم» پدر، به سوى كنعان مىآمدند، همين كه كاروان از مصر حركت كرد، يعقوب به اطرافيان خود گفت «من بوى يوسف را مىشنوم اگر مرا به نادانى نسبت ندهيد» مسلماً يعقوب راست مىگفت، و بوى پيراهن يوسف را از فاصله زياد مىشنيد، كارى كه با شامه معمولى ممكن نيست، به همين دليل هيچ يك از اطرافيان او اين امر را باور نكردند، چون اين احساس براى آنها حاصل نشده بود، تا آنجا كه پير كنعان پيغمبر بزرگ الهى را به گمراهى نسبت دادند و گفتند:
«تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلالِك الْقَدِيْم؛ به خدا سوگند تو در همان اشتباه و گمراهى سابق خود هستى»؟ (يوسف- ٩٥)
اما هنگامى كه برادران آمدند معلوم شد حق با پيركنعان بود.
در بعضى از روايات آمده است كه فاصله ميان «مصر» و «كنعان ده روز، و در بعضى هشت روز راه، و در بعضى هشتاد فرسخ بوده است. [١]
هيچ دليلى ندارد كه ما اين آيه را حمل بر مجاز كنيم و بگوييم شنيدن بوى پيراهن يوسف كنايه از لقاى قريب الوقوع او بوده كه به قلب پدر الهام شده بود (مثل اينكه گاه مىگوييم بوى پيروزى اسلام بر دشمنان، به مشام مىرسد) چرا كه طبق قواعد مسلم ادبيات تا الفاظ را ممكن است بر حقيقت حمل كنيم حمل
[١]. تفسير مجمعالبيان، جلد ٥، صفحه ٢٦٢، تفسير فخر رازى، جلد ١٨، صفحه ٢٠٧.