صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٢٢
اگر سرنیزه و حکومت نظامى را بردارید، با انجام یک رفراندم حقیقت آشکار مىشود
در این دولت بعد از آن دولت هم این صحبت را هى پیش مىآوردند که هر کس قانون اساسى را قبول دارد این اشخاصى که در خارج مملکت هستند و زندگى مىکنند، آنهائى که در اروپا هستند، اینهائى که در جاهاى دیگر هستند، اینهائى که قانون اساسى را قبول دارند بیایند، هر که قانون اساسى را قبول ندارد نیاید و مقصودشان همین بود، یعنى هر که قبول دارد که این شاه، شاه است بیاید و هر کس قبول ندارد نیاید. این هم روى این ترتیبى که من عرض کردم این هم صحیح نبوده حرف اینها براى اینکه آن کسى که شاه را قبول ندارد او موافق قانون اساسى هست حرفش، نه آن کسى که مىگوید شاه باید باشد. این یکى از تشبثاتشان بوده است که از اول (حالا هم باز همین مسائل را مىگویند، همین مطلب را مىگویند) از اول هم اینها مىگفتند که اینکه گفته بشود و ملت بگوید که ما شاه را نمىخواهیم این خلاف قانون اساسى است، خوب حالا ما فرض مىکنیم که این قانون اساسى بوده و همه این اشکالات رفع و ایشان موافق با قانون اساسى آمده است و به اریکه سلطنت نشسته است، از چند جهت باز اشکال است. یک جهت اینکه خوب همین مردمى که شما را راى دادند و قانون اساسى شده است براى خاطر راى مردم و ماده قانون اساسى که این یک موهبت الهى است که مردم مىدهند به شخص سلطان، همین مردم حالا مىگویند (نه )، اگر مىگویید درست نیست این حرف رفراندم کن، رفراندم کن، یعنى سرنیزه را بردارید، حکومت نظامى و دولت نظامى را بردارید و مردم را آزاد بگذارید بعد بگویید که آقا هر کس که این سلنت را قبول دارد بیاید در شمال شهر، هر کس قبول ندارد برود در جنوب شهر، ببینید شمال شهر بیشتر جمعیت پیدا مىشود یا جنوب شهر. اینها امتحان کنند، اگر راست مىگویند که مىخواهند اینها مطابق قانون اساسى عمل کنند و عمل به قانون اساسى یک اصلى است پیش اینها، ما ادعاى این را داریم که الان - ملت قانون اساسى - قبول مىکنیم این ماده قانون اساسى را که قانون اساسى گفته است که سلطنت یک موهبتى است الهى که مردم به شخص شاه مىدهند (حالا اشکالات دیگرى که بعضى شبهاى دیگر کردم، آنها را ما همه را کنار مىگذاریم قبول مىکنیم این مطلب را از ایشان) لکن ملت باید این را هبه کنند و بدهند به شخص سلطان، حالا اگر ملت آمدند گفتند که بابا نمىخواهیم این شاه را، همان ملتى که اعطا کرده بودند حالا بگویند (نه)، به حسب قانون اساسى (نه) صحیح است، آن (آره) درست است یعنى آره تا حالا، از حالا به بعدش دیگر سلطنت نه. بنابراین به حسب قانون اساسى روى فرض ما قبول کردن اینکه از اول سلسله پهلوى صحیح بوده است سلطنتشان، موافق قانون اساسى هم بوده است، همه جهات را قبول کنیم، الان که مردم مىگویند (نه )، الان دیگر ایشان سلطنت ندارند. پس الان ادعاى سلطنت، قرار دادن نخست وزیر براى یک مملکت نمىدانم هر کارى که انجام مىدهد که از شوون سلطنت است، ایشان حق ندارد قرار بدهد، حق ندارد که نخست وزیر قرار بدهد. پس نخست وزیر هم برخلاف قانون است، برخلاف قانون اساسى است.