رساله نفس - ابن سينا - الصفحة ٨٣ - باب پانزدهم در دلالت «حال» نفس چون از بدن مفارقت كند و شرح اصناف سعادت و شقاوت (او)
«معقول بعقل» [١] بر سبيل اتحاد [٢] است «يا چون اتحاد» [٣] و نشايد كه «عاقل را گمان» [٤] افتد كه [همه لذت] [٥] در آن «چيز» [٦] بسته است كه (در) [٧] حق «خر و گاو» [٨] موجود است از لذت «خوردن و جماع كردن و جواهر فلكى را نه لذت خوردن و جماع كردن و نه راحت و نه حالى چون قياس آن خوشى كه خر و گاو را باشد، كلّا و حاشا، بل حال ايشان را بر لذت و طينت هيچ قياس نباشد با اين حال خسيس» [٩].
[١] - م د ح ل: معقولات- س آ: معقول بمعقول.
[٢] - شيخ در اينجا تصريح «باتحاد عاقل و معقول» نموده است و در رساله معاد:
«اذا العقل و المعقول و العاقل شيء واحدا و قريب من الواحد»، رجوع شود بكتاب نجاة ص:
[٣] - م د: يا خود چون اتحاد است- ف ندارد- س آ: او كالاتحاد- ح: يا چون اتحاد است.
[٤] - م د: عقل را كمالى- ح: عقل را كمال- س آ: بظنّ.
[٥] - م د ح ل ندارد- س آ ف: همه لذات.
[٦] - ف م د ح ل: معانى.
[٧] - ف م د ح ل س آ افروده.
[٨] - ف م د ل ح: بهائم- س آ: گاو خر.
[٩] - م د ح: مباشرت و خوردن و خفتن و لذت ملكى را لذت و راحت نه بر قياس لذه بهيمى باشد كلا و حاشا بل احوال ايشان را در كمالات و لذّات و طيبات خويش هيچ نسبت نتواند بود بدين احوال خسيس ردّى- ف: مباشرت و خوردن و جواهر ملكى را لذت و راحت نه بر قياس لذات و راحات كمال بهيمى باشد كلّا و حاشا بل احوال انسان را در كمالات و لذّات و طيبات خويش نسبت نتواند بود و اين احوال خسيس و دنى است- س آ: خوردن و جماع كردن و غيره و جواهر فلكى را نه لذت است و نه راحت و نه حالى چون قياس كنيم از خوشى چون حال خر و گاو و حاشا و كلا بل حال انسان را در لذت و راحت هيچ قياس نباشد بدين حال خسيس.