مباحثى پيرامون معارف قرآن كريم - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٥٦ - روانشناسى در قرآن
كيفر و حتّى محكوم كردن وجهى نمىداشت.
بدور از تفسير پديدههاى روانى به دوگانگى (ذات+ موهبت) در فلسفههايى يك سونگر فرو خواهيم رفت كه نمىتواند تكامل را در اختيار وجود آدمى بگذارد و بيشتر اين گونه فلسفهها انسان را در گزينش رفتار نيك و پسنديده از آزاديش دور مىسازد، مثلًا:
الف- داروين. مسألهپيشرفت بشر را تا حدّ بسيارىطبيعى مىداند و مبارزه براى «وجود» داشتن را تنها وسيله به سوى پيشرفت طبيعى به شمار مىآورد و سپس ميان شرور و انسان ارتباط برقرار مىكند تا جايى كه تقريباً اين شرور را تقديس مىكند و نظريه گناه نخستين را در مسيحيت منعكس مىسازد و سرى را فاش نكردهايم اگر بگوييم برپا كردن دانش نو كه با انسانشناسى درارتباط مىباشد بر نظريه داروين استوار است آن هم نه فقط در اصالت شر در آدمى، بلكه در تلقّى مبارزه براى بقا به عنوان تنها وسيله براى پيشرفت انسان.
ب- فرويد. ويژگى تجاوزگرى را «طبيعت انسان» مىداند و در ويژگى رحمت خود را كاملًا به نادانى مىزند و اين چنين سخن به تندروى مىزند كه: «مانع شدن از تجاوز گرى همگان عملى غير صحيح است.»
ج- گروه مقابل نيز تندروى كرده و هيچ شرى را در انسان، اصيل نمىدانند و معتقدند كه طبيعت انسان به هيچ خطايى جز خطاى اصلى كه جامعه عليه او مرتكب شده دست نيازيده است كه «روسو»، «كانت»، «گوته» و ديگران چنين نظريهاى دارند.
نتيجه اعتقاد به اصالت گناه (و نه فضيلت) نوميدى از اصلاح