صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٧٠
خود امیرالمومنین که معروف است که... یک آدم متعارف نمىتواند آنطور زندگى کند. حتى اشکال کرده بودند که خوب شما اگر زندگىات این است، پس چرا همچه قوى هستید؟ در یک جایى مىفرمایند که این درختهائى که در بیابان پیدا مىشود، هم چوبش محکمتر است هم آتشش قوىتر است براى اینکه آب کم خورده است. اینطور نیست که هر کس زیاد خورد و چرب خورد و شیرین خورد، این یک آدم قویى بشود بلکه شاید بسیارى از این غذاها خصوصاً این غذاهاى غیر عادى براى انسان شاید سستى و ضعف و اینها هم مىآورد. در هر صورت در زندگیش وقتى که انسان مىبیند، مىبیند که یک پوستى بوده است (اینطور نقل مىکنند) که شبها این پوست را مىانداختند و خودشان با حضرت فاطمه سلام الله علیها رویش مىخوابیدند و روزها همین پوست را علوفه رویش مىریختند براى شترشان. و در خوراک هم کسى نمىتوانست آنطور زندگى بکند، هیچ کس همچو زندگىاى و خودشان هم مىفرمایند شماها نمىتوانید لکن در تقوا و در ورع با من اشتهاد کنید، با من موافقت کنید. وضع حکومت اینطورى بود واینطور خاضع در مقابل قانون، رئیس یک ملت که توسعه ریاستش اینقدر زیاد بود و قدرت ارتشش آنطور، آنطور خاضع در مقابل قانون که وقتى قاضىاى که خودش نصب کرده او را دعوت مىکند که یک کسى را ادعائى داشته یا ایشان ادعا داشتند که راجع به یک زرهى، یهودى هم بوده آن طرف، وقتى که (به حسب نقل) قاضى ایشان را احضار مىکند (همان قاضى که خودش نصب کرده) تشریف مىبرند وقتى قاضى مىگوید یا اباالحسن، مىگوید نه، باید من و او را على السواء حساب بکنى، قاضى باید نظرش به هر دو علىالسواء باشد و مرا با کنیه که یک احترام است اسم نبر، یاعلى بگو. و وقتى هم که قاضى رسیدگى مىکند و حکم بر ضد حضرت امیر مىدهد، حق مىدهد، منتهى یهودى مىآید ایمان مىآورد اسلام مىآورد مىبیند که اسلام این است. وضع معاشرتشان با مردم، وضع زندگىشان، وضع عدالتشان، رسیدگىشان به فقرا و معروف است و دیگر تاریخ هم هست که خانههایى بوده است که مطلع نبودند که کى مىآید برایشان چیز مىآورد، ایشان مىبردند و در یک جایى که رفتند و بچهها وقتى که مىرفتند گریه مىکردند و ایشان وارد شده بود و به آنها غذا داد و تلطف کرد و اینها، بعدش شروع کردند یک صداى مثل صداى شتر که بچهها را بخندانند. گفتند: من وقتى آمدم این بچهها گریه مىکردند دلم مىخواهد حالا که مىروم بخندند بچهها . اى یک حاکمى است که توسعه حکومتش از حجاز تا مصر تا ایران تا افریقا تا همه اینها بوده است. خوب البته هر کس که نمىتواند (هیچ کس نمىتواند). لکن اگر حکومتها خودشان را جدا ندانند از مردم، رؤسا اینطور نباشد که بروند هر کس در هر جائى یک ریاستى داشت بخواهد اعمال قدرت بکند، اعمال ریاست بکند، مردم را پائینتر بداند، با مردم رفتارى بکند که رفتار یک مثلاً زورمند خیلى کذا است با دیگران، اسباب این مىشود که مردم از او جدا بشوند، مردم مالیات ندهند و فرار کنند از مالیات، دو دفتر داشته باشند. الان کراراً از من سؤال شده است که مادر زمان طاغوت دو تا دفتر داشتیم یک دفترى بود که در دسترس مأمورین مىگذاشتیم این غیر آن بود که ما داشتیم. حالا چه بکنیم؟ ما گفتیم نه، حالا دیگر شما از خودتان مىدانید دیگر. اینها براى این است که از آنطرف زور و ارعاب و فشار، از آنطرف هم ملت نمىتواند