صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٤١
مىکردند و مىشود گفت که همه قدرتهاى شیطانى جمع شده بودند با هم که این را حفظش کنند و نتوانستند. این باید یک سرمشقى باشد از براى دولتها که وظیفه خودشان را بدانند. چه دولتهایى که بعدها در ایران تشکیل مىشود و امید است که دولت اسلامى - انسانى و چه دولتهایى که در خارج این مملکت هستند، این باید یک سرمشقى براى آنها باشد که با ملت چه بکنند، چه جور رفتار بکنند. اگر با ملت اینها رفتار خوب کرده بودند، همه قدرتها مىخواستند اخراجش کنند نمىتوانستند. اگر ملت پشتبیان او بود و مردم مىخواستند او را، فرض کنید که دولتهاى بزرگ مىخواستند او را بیرونش کنند، قدرت ملت او را نگهش مىداشت، نمىتوانستند کارى با او بکنند. چنانکه عکسش هم همین طور بود که همه خواستند باشد، ملت گفت نه، تمام شد. ملتها و دولتها باید با هم تفاهم داشته باشند یعنى دولت جورى باشد، ارتش جورى باشد، شهربانى جورى باشد، ژاندارمرى جورى باشد که مردم به آنها محبت داشته باشند، احساس دوستى و محبت بکنند نه اینکه وقتى که شهربانى بیاید یا مامور شهربانى بیاید توى بازار، مردم از او بترسند و از او تنفر داشته باشند چنانکه در این نقاط اینطور بود بلکه در طول سلطنت اینطور بوده است. در سلطنتى که (یعنى در حکومتى که، سلطنت که نباید گفت) در حکومتى که در اسلام هست اینطور است که آن که رأس است با آن که در لشگر واقع شده است و در ارتش واقع شده است و آن که در ادارات واقع شده، همه اینها با سایر ملت فرقى ندارند که از هم جدا باشند، همین ملت هستند که یک مقدارى از آنها ارتش شده و یک چند تا از آنها هم حکومت را اداره مىکنند و اینها. و وقتى که رئیسشان بیاید توى جمعیت، هیچ باکى از این ندارد که مردم با او چه مىکنند، هیچ، براى اینکه با آنها خوبى کرده است، وقتى خوبى کرد مردم هم با او خوب هستند. شما دیدید که یک روز نمىتوانست، یک ساعت نمىتوانست محمدرضا بیاید توى مردم، اگر مىخواست از این خیابان عبور کند، قبل از اینکه بیائید از این عبور کند آنطور که مىگفتند تمام منازلى که در سر راه او بود کنترل مىشد، سازمان امنیت مىفرستاد تمام اینجاها را مىگرفتند و کنترل مىکردند، براى چه؟ براى اینکه خوف این را داشتند که از اینجاها یک کسى سوء قصد بکند که حسن قصد اسمش بود اما یک حکومتى که براى مردم باشد، مردم او را بخواهند این نمىترسد از اینکه توى بازار مردم بیاید، توى جمعیت بیاید و با آنها بنشیند صحبت کند، هیچ از اینها باکى ندارد چنانکه صدر اسلام اینطور بوده است که آن که رأس هم بوده هم توى مسجد مىآمده مىنشسته و منبر مىرفته و مىنشسته و با مردم صحبت مىکردند. بلى، وقتى که بساط مثل معاویه شد، آنوقت او هم دیگر نمىتوانست، او مىآمد نماز، اما برایش یک محفظهاى درست کردند و درش را قفل مىکردند که او توى آنجا نماز مىخواند و مردم بیرون به او اقتدا مىکردند و با او نماز مىخواندند یعنى آنهایى که باید با او نماز بخوانند، او نمىتوانست بیاید توى صفوف بایستد، او را قواى انتظامى مىآوردند و مىکردندش توى آن سوراخ و در آن را مىبستند. آنجا در بسته نماز مىخواند و بعد هم مىآمدند در را باز مىکردند و با قواى انتظامى مىرفت، براى اینکه پایگاه نداشت در بین مردم اما آن که حکومت عدل مىکرد آن توى مردم بود و با هم بودند و - عرض بکنم که - رفاقت داشتند و نه خوف آنها از او