صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٠٦
یک مسأله ایست که نباید شما بنشینید که من عمل بکنم و نه من هم باید بنشینم که شما تنها. ما هر دو باید دست به دست هم بدهیم، آنقدرى که من مىتوانم من انجام بدهم و آنقدرى که شما مىتوانید، شما انجام بدهید. جوان هستید، در مقابلشان بایستید، صحبت کنید، حرف بزنید، اشخاصى که مىتوانند در اینجا بیایند حرف بزنند، بروید پیدایشان کنید بردارید بروید دعوتشان کنید به دانشگاه، ننشینید که من تعیین کنم، البته من آسید على آقا را صالح مىدانم براى این کار، لکن ننشینید که من دعوت کنم. لازم نیست که یکى باشد، هر چند روز یک دفعه یک نفر، اجتماع کنید در همان دانشگاه و یک نفر از همین آقایانى که صحبت مىتوانند بکنند، حرف مىتوانند بزنند، بیاورید دانشگاه صحبت بکنند برایشان. حاضر به صحبت هم اینقدرها نیستند اینها، فقط اخلال مىخواهند بکنند. در هر صورت من امیدوارم که مایوس نباشید و با قدرت جلو بروید و با قدرت دانشگاه را خودتان اصلاح کنید، هر معلمى که مىبینید انحراف دارد بروید با او صحبت کنید، دعوا نکنید صحبت کنید بگوئید شماها این کاره هستید و این کاره نمىتواند در دانشگاه بیاید و رئیس دانشگاه یا استاد دانشگاه بشود، نمىشود. و البته اگر مسائلى باشد که من هم از دستم برآید که خدمت بکنم، من خدمتگزارم و مىکنم و اگر چنانچه اینهائى که گفتید، باید به جائى رجوع بشود، بنویسید روى ورقهاى، بدهید اینجا تا من با آنها صحبت کنم تا درست بشود.
در اینجا امام در پاسخ سوالى که از طرح جهاد براى روستاها شده بود، چنین جواب فرمودند: بله، این مورد تأیید است، لکن به طور مفید. من گفتم به آقایانى که آمدند پیش من راجع به این معنى، گفتم که این مورد تایید است، صحیح است این کار لکن باید اینطور نباشد که هر کس مىخواهد برود در دهات و به اسم اینکه از طرف دولت آمده و هر کارى بکند، نباشد. باید به نظر معتمدین، اشخاصى که مىشناسند آن اشخاص را، انتخاب بشود که گروههائى که مىروند در ده و اینها اگر که یک وقت گروه منحرف باشد، دهات را منحرف مىکنند. این باید انتخاب بشوند از اشخاصى که متعهدند، از اشخاصى که صحیحاند. و البته یک خدمتى است به جامعه، این چیز خوبى است براى مملکت ما.
و نیز امام در پاسخ سوال دیگر در مورد بعضى گروهها، چنین بیان داشتند: بله، اینها مصیبتشان بدتر از آنهاست. یک وقت اینست که یک کسى مىآید تکلیفش معلوم است. آنوقت که ما بچه بودیم، در خمین مىگفتند امیر مفخم (آنوقت از بختیارىها بود آنجا رئیس بود در آنجاها) گفته بود که من سردار حشمت (این یکى از خوانین آنجا بود، یکى از شاهزادهها بود) این تکلیفش معلوم است، دشمنىاش معلوم و دوستىاش هم معلوم، اما فلان آدم، گفته بود امان از این آدم که با ظاهر دوست است لکن کمر آدم را مىشکند.
خطر دشمنان به ظاهر دوست و لزوم احتراز از آنان
این ظاهر دوستها کارش مشکلتر از آن غیر دوستهاست. آنها تکلیفشان معلوم است ما مىدانیم چه بکنیم. اگر یک همچو، حالا من نمىگویم که کى اینطور است، من آنها را الان درست