حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٣
٧٣٤٢.كتاب من لايحضره الفقيه : روايت شده است كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت ، بلال از اذان گفتن خوددارى كرد و گفت : بعد از پيامبر خدا ، ديگر براى هيچ كس اذان نمى گويم. روزى ، فاطمه عليهاالسلام فرمود : «دوست دارم كه صداى اذان مؤذّن پدرم را بشنوم» . اين سخن به بلال رسيد . شروع به اذان گفتن كرد . همين كه گفت : «اللّه أكبر ، اللّه أكبر» ، فاطمه عليهاالسلامبه ياد پدرش و ايّام او افتاد و گريه اش گرفت . وقتى بلال به جمله «أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه » رسيد ، فاطمه عليهاالسلامفريادى زد و به رو، بر زمين افتاد واز هوش رفت. مردم به بلال گفتند : بس كن اى بلال! دختر پيامبر خدا از دنيا رفت. و گمان كردند كه فاطمه عليهاالسلامجان داده است . از اين رو، بلال اذانش را قطع كرد و تا آخر ادامه نداد. فاطمه عليهاالسلام به هوش آمد و از بلال خواست كه اذان را تمام كند ؛ امّا بلال اين كار را نكرد و گفت : اى بانوى بانوان! مى ترسم كه اگر صداى اذانم را بشنوى ، دوباره اين بلا را به سرِ خود بياورى . پس فاطمه عليهاالسلام او را از ادامه دادن اذان ، معاف داشت.