حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٩
٧٣٣٨.الخرائج و الجرائح : پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكّه شد و هنگام ظهر بود . به بلال ، دستور [اذان ]داد . او بر بام كعبه رفت و اذان گفت . پس هر بتى كه در مكّه بود ، با صورت بر زمين افتاد. چون سران قريش صداى اذان را شنيدند ، يكى از آنان با خودش گفت : فرو رفتن در دل زمين ، بهتر از شنيدن اين بانگ است! ديگرى گفت : خدا را شكر كه پدرم را تا امروز ، زنده نگه نداشت! پيامبر خدا فرمود : «فلانى! تو در دلت چنين گفتى ، و [تو] اى فلانى! در دلت چنان گفتى» . ابو سفيان گفت : تو مى دانى كه من چيزى نگفتم . پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : «بار خدايا! قوم مرا هدايت كن كه همانا نادان اند» .
٧٣٣٩.امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا ، در حالى وارد مكّه شد كه احرام نداشت و مسلمانان ، مسلّح بودند . او به كعبه درآمد ؛ امّا در حال حج و يا عمره نبود . او هنگام ظهر وارد شد و به بلال ، دستور [اذان ]داد. او نيز بر بام كعبه رفت و اذان گفت. عِكرمه گفت : به خدا سوگند ، خوش نداشتم كه صداى پسر رَباح را بشنوم كه بر بام كعبه عَرعَر مى كند! خالد بن اَسيد [١] گفت : خدا را شكر كه در حقّ ابو عَتّاب ، لطف كرد و نگذاشت كه اين روز را درك كند و ببيند كه پسر رَباح ، بر بام كعبه ايستاده است! سهيل ـ كه از بقيّه معتدل تر بود ـ گفت : اين ، كعبه خداست و او خود مى بيند و اگر بخواهد ، وضع را تغيير مى دهد. ابو سفيان گفت : من ، چيزى نمى گويم . به خدا سوگند ، اگر سخنى بگويم ، گمان مى كنم كه اين ديوارها آن را به گوش محمّد مى رسانند! پيامبر ـ كه درودهاى خدا بر او و خاندانش باد ـ شخصى را نزد آنان فرستاد و به آنان خبر داد كه چه گفته اند. عَتّاب گفت : به خدا سوگند ـ اى پيامبر خدا ـ ما اين سخن ها را گفته ايم و از خدا آمرزش مى طلبيم و به درگاهش توبه مى بريم . و اسلام آورد و نيكوْ مسلمانى شد و پيامبر خدا ، او را بر مكّه گماشت.
[١] . ظاهرا عَتّاب بن اَسيد ، درست است ، به قرينه عبارت «در حقّ ابو عتّاب ، لطف كرد» ، و عبارت «عتّاب گفت» ـ كه در انتهاى حديث آمده ـ و نيز به قرينه حديث بعدى .