اطلاعات در اسلام - رضوان طلب، محمدرضا - الصفحة ٢١٨ - عفو جاسوس
حاطب بن ابى بلتعه نامهاى به اهل مكه نوشت و آنها را از قصد رسول خدا (ص) آگاه كرد. او نامه را به زنى سياه سپرد و مبلغى به او پرداخت تا نامه را به گروهى از اهل مكه كه نامشان را برد برساند و به او گفت كه از بيراهه برود.
وحى نازل شد و رسول خدا را از ماجرا آگاه كرد. حضرت، اميرالمؤمنين را خواست و فرمود برخى از اصحاب من نامهاى به اهل مكه نوشته و اخبار ما را در آن نگاشته و من از خدا خواستهام كه اخبار را از آنها پوشيده دارد. نامه همراه زنى سياه است كه از بيراهه مىرود. شمشيرت را بردار، خود را به او برسان و نامه را از او باز پس گير و او را رهاساز؛ سپس زبير را احضار كرد و فرمود، با علىبن ابىطالب همراهى كن. آنها از بيراهه رفتند و به آن زن رسيدند. زبير پيشى گرفت و در مورد نامه از او سئوال كرد. زن منكر شد و سوگند ياد كرد چيزى همراه او نيست و گريه كرد. زبير به امير المؤمنين گفت، نامهاى با او نمىبينم، برگرديم و به رسول خدا (ص) خبر بدهيم كه اين زن حامل چنين نامهاى نيست. اميرالمؤمنين فرمود: رسول خدا به من خبر داد كه نامهاى همراه او هست و به من دستور داده كه نامه را از او بگيرم و تو مىگويى كه نامهاى با او نيست؟ ! آنگاه حضرت شمشير خود را برهنه ساخت و به سوى آن زن آمد و فرمود: سوگند به خدا، اگر نامه را پس ندهى تو را برهنه مىكنم و گردنت را مىزنم. آن زن گفت حالا كه چارهاى نيست، پس روى خود را از من برگردان، حضرت روى برگرداند، زن مقنعه خود را كنار زد و نامه را از ميان گيسوانش در آورد. اميرالمؤمنين نامه را گرفت و به سوى رسول خدا باز گشت، رسول خدا دستور داد تا اعلام نماز عمومى كنند.